چرا در طوفان حضرت نوح (ع) كودكان كافران هم مشمول عذاب شدند؟

 

ابو الصلت از عبد السّلام هروى روايت كرده كه گفت:
به حضرت رضا عليه السّلام‏
عرض كردم يا ابن رسول اللَّه، چرا خدا همه خشكى را در زمان نوح عليه السّلام غرق كرد و حال آنكه در ميان آنها كودكان و افرادى كه گناهى نداشتند بودند؟ فرمود:
كودكى ميان آنها نبود: زيرا خداوند صلب مردان قوم نوح و رحم زنانشان را از چهل سال پيش عقيم فرموده بود، و نسلشان منقطع شده بود، غرق گشتند در حالى كه كودكى در ميانشان نبود و اين طور نيست كه خداوند بى‏گناه را بعذاب گنهكار معذّب دارد، و امّا جماعتى از بازماندگان قوم نوح كه غرق شدند براى تكذيبى بود كه از پيغمبر خدا نمودند، و جماعت ديگر براى رضايتشان بود بتكذيب تكذيب‏كنندگان، و هر كس از امرى دور باشد ولى بدان رضايت دهد، مانند كسى است كه خود آن را انجام داده است.

پاسخ امام علي(ع) به چهار پرسش کلیدی

 

شخصى آمد خدمت حضرت على (عليه السلام) عرض كرد چهار پرسش دارم مي‌خواهم از محضر شما بپرسم.
حضرت در جواب فرمودند: بپرس ولو اينكه چهل سؤال باشد.
عرض كرد: واجب چيست؟ و واجب‏‌تر از آن كدام است؟ نزديك چيست؟ و نزديک‌تر از آن كدام؟ عجیب چيست؟ و عجیب‏‌تر كدام است؟ سخت چيست؟ و سخت‏‌تر از آن كدام؟
حضرت على (عليه السلام) فرمودند: واجب، اطاعت خداوند است و واجب‏‌تر ترک گناه است.
نزديك، قيامت است، اما نزديك‏‌تر از آن مرگ است.
فرمودند: عجيب، دنياست و عجيب‏‌تر از آن دوست‌داشتن دنياست.
سپس فرمودند: سخت، خانه قبر است اما سخت‌تر از آن، بدون توشه وارد قبر شدن است.

امید بخش‌ترین آیه قرآن کدام است؟ ( روایت امام باقر )

 

در تفسیر فرات از بشر ابن شریح نقل شده که می‌گوید: روزی از امام باقر (ع) پرسیدم که امید بخش‌ترین آیه قرآن کدام آیه است؟ حضرت فرمودند: اطرافیان شما در این باره چه نظری دارند؟

گفتم: آنها معتقدند آیه «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله»؛ «ای بندگان من که بر نفس خویش اسراف کرده اید از رحمت خدا نا امید نباشید» امیدوار کننده ترین آیه قرآن است.

حضرت فرمود: اما ما اهل بیت چنین نظری نداریم. پرسیدم پس نظر شما در این مورد چیست؟ فرمودند: آیه «و لسوف یعطیک ربک فترضی»يعني «و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی» امید بخش ترین آیه قرآن است و منظور از آن شفاعت است.

سپس ادامه دادند: یکی از دلایل ترجیح این آیه این است که در آیه مورد نظر شما شرط برخورداری از آن رحمت واسعه، توبه و تسلیم و عمل نیک اعلام شده است، اما در آیه مربوط به شفاعت، هیچ قید و شرطی جز رضایت پیامبر مهربانی و رحمت وجود ندارد.

امید بخش‌ترین آیه قرآن کدام است؟ ( روایت امام علی )

 روزى حضرت على(عليه السلام)  رو به سوى مردم کرد و فرمود: به نظر شما اميد بخشترين آيه قرآن کدام آيه است ؟ بعضى گفتند آيه"ان الله لا يغفر ان يشرک به و يغفر ما دون ذلک لمن يشاء"(خداوند هرگز شرک را نمى بخشد و پائين تر از آن را براى هر کس که بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه ۴۸

امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من ميخواهم نيست، بعضى گفتند آيه"و من يعمل سوء او يظلم نفسه ثم يستغفرالله يجد الله غفورا رحيما" (هر کس عمل زشتى انجام دهد يا بر خويشتن ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحيم خواهد يافت) سوره نساء آیه ۱۱۰

امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نيست. بعضى ديگر گفتند آيه "قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم"(اى بندگان من که دراثر گناه،بر خويشتن زیاده روی کرده اید،ازرحمت خدا مايوس نشويد در حقيقت‏ خدا همه گناهان را می ‏آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است) سوره زمرآیه۵۳

امام فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نيست ! بعضى ديگر گفتند آيه "و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله"(پرهيزکاران کسانى هستند که هنگامى که کار زشتى انجام مى دهند يا به خود ستم مى کنند به ياد خدا مى افتند، از گناهان خويش آمرزش مى طلبند و چه کسى است جز خدا که گناهان را بيامرزد)

سوره آل عمران آیه۱۳۵
باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نيست . در اين هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه کردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض کردند: به خدا سوگند ما آيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم . امام فرمود: از حبيب خودم رسول خدا شنيدم که فرمود: اميد بخشترين آيه قرآن اين آيه است

"واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من الليل ان الحسنات يذهبن السيئات ذلک ذکرى للذاکرين
سوره هود آیه ۱۱۴

و فرمود: اى على! آن خدايى که مرا به حق مبعوث کرده و بشير و نذيرم قرار داده يکى از شما که برمی ‏خيزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش می ريزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا می شود از نمازش کنار نمی ‏رود مگر آنکه از گناهانش چيزى نمی ماند، و مانند روزى که متولد شده پاک مى‏ شود، و اگر بين هر دو نماز گناهى بکند نماز بعدى پاکش می‏کند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد.

بعد فرمود: يا على جز اين نيست که نمازهاى پنجگانه براى امت من حکم نهر جارى را دارد که در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع کسى که بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشويد؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همين حکم را دارد.‏

دوستداران امیرالمؤمنین(ع)حتماً بخوانند

همانا ملک الموت نسبت به دوستان علی بن ابی طالب علیه السّلام آنچنان مدارا می کند که با انبیاء علیهم السّلام می نمایند.
پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: کسی که علی را دوست داشته باشد خداوند نماز و روزه و شب زنده داریهای او را پذیراست و دعای او را اجابت می کند.

آگاه باشید کسی که علی را دوست دارد به تعداد رگهایی که در بدنش هست خداوند شهری در بهشت به وی مرحمت می کند.

آگاه باشید کسی که آل محمّد را دوست داشته باشد از (خطرات) حساب و میزان و صراط مصونست، آگاه باشد که هر که با داشتن دوستی آل محمّد توبه کند من بهشت را برایش در کنار پیامبران تضمین می نمایم.

آگاه باشید، کسی که کینه ی آل محمد را دارد روز قیامت که در صحنه وارد می گردد به پیشانی او چنین نگاشته شده: «نا امید است از رحمت خدا»!

پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اول کسی که از اهل آسمان علی بن ابی طالب را برادر خود گرفت اسرافیل، میکائیل آنگاه جبرائیل بود.

و اول کسی که از اهل آسمان دوستی آن حضرت را برگزید، حاملین عرش، آنگاه رضوان کلیددار بهشت سپس ملک الموت بود، و همانا ملک الموت نسبت به دوستان علی بن ابی طالب علیه السّلام آنچنان مدارا می کند که با انبیاء علیهم السّلام می نمایند.

منبع:
1. کشف الغمة، ج1، ص 103و 104.
2. نَمی از یَم، ص 38و 39.

به مناسبت اقدام موهن صهیونیستها علیه پیامبر رحمت

 

سلام و درود بر تو و اجداد و اولاد پاکت که حسادت و آزارهای بشر برده شیطان بر تو و اولادت حتی پس از ۱۴ قرن هم پایانی ندارد ...

--- مسخره اش می کردند. می گفتند جادوگر. می گفتند دیوانه. از پشت بام خاک می ریختند روی سرش. ولی از ترس همدیگر چیزهای قیمتی شان را می بردند و می دادند دست امین تا برای شان نگه دارد.

--- یهودی ها گفته بودند: «دین محمد کامل نیست. قبله ندارد. چون به سمت قبله ی ما نماز می خوانند.»  دو رکعت از نماز ظهر را رو به بیت المقدس خوانده بود که رویش را برگرداند به سمت کعبه. بقیه هم قبله شان را از یهود جدا کردند، به فرمان خدا.

--- در جنگ احد ضربه ای به چشم یکی از افراد سپاهش خورده بود و چشمش از حدقه درآمده بود. رفت پیش محمد و گفت: «زن زیبایی دارم که من را دوست دارد، من هم او را. چند روز بیش تر از عروسی مان نگذشته. دوست ندارم با این وضع مرا ببیند.»  محمد چشم را در حدقه گذاشت و گفت: «خدایا! زیبایی را به او برگردان.»  چشمش سالم شد. زیباتر از قبل. تا آخر عمر هم درد نگرفت.

--- دیر کرده بود. هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.  گفتند: «از شما بعید است، نماز دیر شد.»  رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می کنی؟»  بچه چیزی گفت.  گفت: «بروید گردو بیاورید و مرا بخرید.»  کودک می خندید. پیامبر هم.

--- ایستاده بودند به نماز جماعت. از میانه های نماز، محمد تندتر خواند و نماز را زودتر تمام کرد.  پرسیدند: «پس چرا با عجله؟»  گفت: «مگر صدای گریه ی بچه را نمی شنیدید؟ حتما مادرش با ما جماعت می خوانده که کسی بچه را آرام نمی کرد.»

--- نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود. پرسید: « این پا شبیه چیست؟»  هرکس چیزی به مبالغه گفت. از ستون هستی تا عصای موسی. لبخندی زد و گفت: «نه! شبیه این یکی است.» بعد آن یکی پایش را دراز کرد. دیگر خستگی پایش در رفته بود.

--- حالش خیلی بد بود. گفت به برادرم بگویید بیاید. همه فهمیدند علی را می گوید. به علی گفت کمک کند تا بلند شود. علی سر محمد را گرفت و بلندش کرد تا بنشیند. محمد نشسته بود و سرش در آغوش علی بود که چشم از دنیای فانی فرو بست . . .

 

رکوردهای شیطان

شیطان، نخستین کسى بود که بعضى کارها را مرتکب شد و پیش از او کسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از این قرارند:

- اولین کسى که قیاس نمود و خود را از حضرت آدم علیه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت: من از آتشم و او از خاک در حالى که آتش از خاک بالاتر است.

- اولین کسى که در پیشگاه با عظمت الهى تکبر نمود و به دستور خالق خود عمل نکرد.

- اولین کسى که که معصیت و نافرمانى خدا را کرد و آشکارا با او مخالفت نمود.

- اولین کسى که به دروغ گفت: خدا گفته از این درخت نخورید، چون درخت جاوید است و اگر کسى از آن بخورد تا ابد زنده مى‌ماند و با خدا شریک مى‌شود.

- اولین کسى که که قسم به دروغ خورد و گفت: من شما را نصیحت مى‌کنم.

- شیطان اولین کسى است که صورت‌هاى مجسمه و بت را ساخت.

- اولین کسى که نماز خواند و یک رکعت آن چهار هزار سال طول کشید.

- اولین کسى که که غنا و آواز خواند، همان زمانى که آدم علیه السلام از درخت نهى شده خورد.

- اولین کسى که نوحه خواند و گریست؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و نعمت‌هاى آن نوحه خواند و گریه کرد.

- اولین کسى که لواط کرد آنگاه که به میان قوم لوط آمد.

- اولین کسى که دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم علیه السلام را با آن در آتش اندازند.

- اولین کسى که دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، براى این که موهاى اضافى پاى بلقیس پادشاه سبا را از بین ببرند.

- اولین کسى که دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان علیه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقیس را آزمایش کند.

- اولین کسى که عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!

- اولین کسى که به خداى خود اعتراض کرد.

- اولین کسى که شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق کرد.

- اولین کسى که که سحر و جادو کرد و آن دو را به مردم یاد داد.

- اولین کسى که براى زیبایى ، زلف گذاشت.

- اولین کسى که نقاشى کرد و چهره کشید.

- اولین کسى که آتش حسدش شعله ور شد.

- اولین کسى که به ناحق مخاصمه و جدال کرد.

- اولین کسى که خداى تعالى به او لعنت نمود.

- اولین کسى که به خدا کفر ورزید.

- اولین کسى که گریه دروغى نمود.
 
- اولین کسى که عبادت و خلقت خود را ستود.

اناری که حقانیت شیعه را اثبات کرد

 

جمعی از موثقین نقل کردند: « مدتی بحرین تحت نفوذ خارجیان بود. آنها مردی از مسلمانان را حاکم بحرین کردند تا شاید به علت حکومت کردن شخصی مسلمان، آنجا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد. آن حاکم از ناصبیان (کسانی که با اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم دشمنی می ورزیدند) بود.

او وزیری داشت که در عداوت و دشمنی از خودش شدید تر بود و پیوسته نسبت به اهل بحرین، به خاطر محبتشان به اهل بیت رسالت علیهم السلام دشمنی می نمود و همیشه به فکر حیله و مکر برای کشتن و ضرر رساندن به آنها بود.
روزی وزیر بر حاکم وارد شد و اناری که در دست داشت به حاکم داد. حاکم وقتی دقت کرد، دید بر آن انار این جملات نوشته شده است:
"لا اله الله محمد رسول الله و ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله"  !

این نوشته بر پوست انار بود؛ نه آن که کسی با دست نوشته باشد. حاکم از این امر تعجب کرد و به وزیر گفت: این انار نشانه ای روشن و دلیلی قوی بر ابطال مذهب رافضه (نام شیعیان در نزد اهل سنت) است. حال نظر تو درباره اهل بحرین چیست؟

وزیر گفت: اینها جمعی متعصب هستند که دلیل و براهین را انکار می کنند؛ سزاوار است ایشان را حاضر کنی و انار را به آنها نشان دهی. اگر قبول کردند و از مذهب خود دست کشیدند، برای تو ثواب و اجر اخروی عظیمی خواهد داشت و اگر از برگشتند و سرباز زدند و بر گمراهی خود باقی ماندند، یکی از سه کار را با آنها انجام بده:
یا با ذلت جزیه بدهند، یا جوابی بیاورند ـ اگر چه جوابی ندارند ـ یا آن که مردان ایشان را بکش و زنان و اولادشان را اسیر کن و اموال آنها را به غنیمت بردار.

حاکم نظر وزیر را تحسین نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نیکان شیعه فرستاد و ایشان را حاضر کرد. انار را به آنها نشان داد و گفت: اگر جواب کافی در این زمینه نیاوردید، مردان شما را می کشم و زنان و فرزندانتان را اسیر می کنم و یا آن که باید جزیه بدهید.

وقتی شیعیان این مطالب را شنیدند، متحیر گشته و جوابی نداشتند، لذا رنگ چهره هایشان تغییر کرد و بدنشان به لرزه درآمد، با این حال گفتند: ای امیر سه روز به ما مهلت بده، شاید جوابی بیاوریم که تو به آن راضی شوی. اگر نیاوردیم، آنچه را می خواهی، انجام بده. حاکم هم تا سه روز ایشان را مهلت داد.

آنها با ترس و تحیر از نزد او خارج شدند و در مجلسی جمع شدند تا شاید راه حلی پیدا کنند. در آن مجلس بر این موضوع نظر دادند که از صلحاء بحرین ده نفر را انتخاب کنند. این کار را انجام دادند. آنگاه از بین ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند. بعد به یکی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صحرا برو و خدا را عبادت کن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه نما، که او حجت خداوند عالم و امام زمان ما است. شاید آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.

آن مرد از شهر خارج شد و تمام شب، خدا را عبادت کرد و گریه و تضرع نمود و او را خواند و به حضرت صاحب الامر علیه السلام استغاثه نمود تا صبح شد؛ ولی چیزی ندید. به نزد شیعیان آمد و ایشان را خبر داد. شب دوم دیگری را فرستادند. او هم مثل نفر اول، تمام شب را دعا و تضرع نمود اما چیزی ندید؛ و برگشت؛ لذا ترس و اضطرابشان زیادتر شد.

سومی را احضار کردند. او مردی پرهیزگار به نام محمد بن عیسی بود. شب سوم با سر و پای برهنه به صحرا رفت. آن شب، شبی بسیار تاریک بود. ایشان به دعا و گریه مشغول و به حق تعالی متوسل گردید و درخواست کرد که آن بلا و مصیبت را از سر مؤمنین رفع کند و به حضرت صاحب الامر علیه السلام استغاثه نمود.

وقتی آخر شب شد، شنید که مردی با او صحبت می کند و می گوید:
« ای محمد بن عیسی چرا تو را به این حال می بینم؟ و چرا به این بیابان آمده ای؟»
گفت: ای مرد مرا رها کن، که برای امر عظیمی بیرون آمده ام و آن را جز به امام خود، نمی گویم و جز نزد کسی که قدرت بر رفع آن داشته باشد، شکایت نمی کنم.

فرمود: « ای محمد بن عیسی، من صاحب الامر هستم، حاجت خود را ذکر کن. »

محمد بن عیسی گفت: اگر تو صاحب الامری، قصه ام را می دانی و احتیاج به گفتن من نیست.

فرمود: بلی، راست می گویی. تو به خاطر بلایی که در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن تهدیداتی که حاکم نسبت به شما انجام داده، به این جا آمده ای.

محمد بن عیسی می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم، متوجه آن طرفی شدم که صدا می آمد. عرض کردم: بلی، ای مولای من. تو می دانی که چه بلایی به ما وارد شده است. تویی امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف کردن آن بلا را داری.

حضرت فرمودند:
« ای محمد بن عیسی، در خانه وزیر لعنة الله درخت اناری هست. وقتی که آن درخت بار گرفت، او از گِل، قالب اناری ساخت و آن را به دو نیم کرد. در میان هر یک از آن دو نیمه، بعضی از آن مطالبی که الان روی انار هست نوشت. در آن وقت انار هنوز کوچک بود؛ لذا همان طوری که بر درخت بود، آن را در میان قالب گِل گذاشت و بست. انار در میان قالب، بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به این صورت که الان هست درآمد.

حال صبح که به نزد حاکم می روید، به او بگو من جواب را با خود آورده ام؛ ولی نمی گویم مگر در خانه وزیر.
وقتی که وارد خانه وزیر شدی، در طرف راست خود، اتاقی خواهی دید. به حاکم بگو، جواب را جز در آن اتاق نمی گویم؛ در این جا وزیر می خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت کند؛ ولی تو اصرار کن که به اتاق بروی و نگذار که وزیر تنها و زودتر داخل شود؛ یعنی تو اول داخل شو.

در آن جا طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی روی آن هست. کیسه را باز کن. در آن کیسه قالبی گِلی هست که آن ملعون (وزیر) نیرنگش را با آن انجام داده است. آن انار را در حضور حاکم در قالب بگذار تا حیله وزیر معلوم شود.
ای محمد بن عیسی، علامت دیگر این که، به حاکم بگو معجزه دیگر ما آن است که وقتی انار را بشکنید غیر از دود و خاکستر چیزی در آن مشاهده نخواهید کرد، و بگو اگر می خواهید صدق این گفته معلوم شود، به وزیر امر کنید که در حضور مردم انار را بشکند.

وقتی این کار را کرد آن خاکستر و دود بر صورت وریش وزیر خواهد نشست. »
محمد بن عیسی وقتی این سخن را از امام مهربان و فریادرس درماندگان شنید، بسیار شاد شد و در مقابل حضرت زمین را بوسید، و با شادی و سرور به سوی شیعیان بازگشت.

صبح به نزد حاکم رفتند و محمد بن عیسی آنچه را که امام علیه السلام به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتی که حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد.

حاکم رو به محمد بن عیسی کرد و گفت: این مطالب را چه کسی به تو خبر داده است؟
گفت: امام زمان و حجت خدا بر ما.

گفت: امام شما کیست؟ او هم ائمه علیهم السلام را یکی پس از دیگری نام برد، تا آن که به حضرت صاحب الامر علیه السلام رسید.

حاکم گفت: دست دراز کن تا با تو بر این مذهب بیت کنم: گواهی می دهم که نیست خدایی جز خداوند یگانه و گواهی می دهم که محمد صلی الله و علیه و آله و سلم بنده و رسول اوست و گواهی می دهم که خلیفه بلافصل آن حضرت، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام است.

بعد هم به هر یک از امامان دوازده گانه اقرار نمود و ایمان آورد. سپس دستور قتل وزیر را صادر کرد و از اهل بحرین عذرخواهی نمود.

این قضیه و قبر محمد بن عیسی نزد اهل بحرین مشهور است و مردم او را زیارت می کنند. »

ذکر شده که محمدبن عیسی از حضرت صاحب الامر(عج) پرسیده بود که چرا شما که قصد کمک به ما را داشتی اینقدر آنرا به تاخیر انداختید و چرا در همان شب اول به کمک ما نیامدید؟و حضرت فرموده بودند:

این ناشی از سستی اعتقاد شماست که از حاکم سه روز مهلت خواستید و اگر ایمان داشتید که با همان اولین بار مدد خواستن از من نتیجه می گیرید ،در همان شب اول پاسختان را می دادم!

 

ظهور نزدیک می شود اگر...

شهادت امام علی علیه السلام به دست خوارج سد بزرگی را از سر راه پادشاهی معاویه برداشته، باعث شادی فراوان او شد. اما اکنون مشکلی دیگر در راه بود. فرزند بزرگ امام، یعنی حسن بن علی علیهما السلام در کوفه بود و کوفیان، که از تسلط معاویه بر شهر خود بیم داشتند، با ایشان بیعت کرده بودند.(1) امام حسن علیه السلام به عنوان خلیفه مسلمین چندین نامه به معاویه نوشته، او را از سرکشی بازداشت. اما روشن بود که معاویه از حکومت چشم نخواهد پوشید.(2) پس از رد و بدل شدن این نامه ها و بی فایده بودن آنها، امام علیه السلام به آخرین پیک معاویه فرمود: «بین من و شما چیزی جز شمشیر حاکم نخواهد بود».(3) به گواهی تاریخ 12هزار نفر از کوفیان فراخوان امام علیه السلام برای جنگ با معاویه را اجابت کرده، در اردوگاه « نُخَیلِه » جمع شدند. اما هرگز بین امام حسن علیه السلام و معاویه جنگی در نگرفت.

سۆالی تاریخی

صلح امام حسن علیه السلام با معاویه یکی از وقایع تاریخی است که از دیرباز سۆال انگیر بوده است. امام علیه السلام در موقعیت های گوناگون پاسخی هایی به این سۆال داده اند.

یکی از جوابهای ایشان در مورد علت سازش با معاویه، بیان یکی از سنت های تاریخ است. امام برای این سنت سه شاهد آورده، می فرمایند که هرگاه مردمی چنین رفتاری داشته باشند تاریخ تکرار خواهد شد. سکوت هارون بن عمران در برابر سامری و انحراف جامعه، پنهان شدن پیامبر مکرم اسلام در غار و هجرت به مدینه، و سازش امیرالمۆمنین علیه السلام در جریان سقیفه، سه قضیه ای است که امام حسن علیه السلام با اشاره به آنها، علت صلح خود با معاویه را توضیح میدهد.

خدای متعال با موسای کلیم وعده ی دیداری سی روزه می گذارد. جناب موسی برادرش هارون را برای ایام غیبت به مردم معرفی می کند. پس از هجرت موسی، خداوند به او وحی میکند که قرار ملاقات ده روز تمدید شده و باید مناجات به چهل شب برسد.(4) این تاخیر ده روزه امتحانی برای قوم بنی اسرائیل می شود. سامری در این مدت گوساله ای از طلا ساخته، مردم را به پرستش آن دعوت می کند. مردم نیز خدای متعال را رها کرده، گوساله پرست می شوند! حضرت موسی که با وحی الهی از مردودی قومش در امتحان آگاه شده است با سرعت به میان مردم بازمی گردد. این پیامبر خدا، پس از مۆاخذه ی مردم، جناب هارون را بازخواست می کند که چرا جلوی انحراف را نگرفته است. عذر هارون چیزی جز سستی مردم نیست. ایشان به برادر خود موسای کلیم می گوید مردم نه تنها از او پیروی نکردند، بلکه در برابر سامری خوارَش کرده، نزدیک بود او را بکشند!(5) امام حسن علیه السلام با اشاره به این ماجرا می فرماید: «مردم با اینکه می دانستند هارون جانشین موسی است از سامری پیروی کرده، هارون را تنها گذاردند. اگر هارون یاور می داشت هرگز در برابر سامری سکوت نمی کرد».(6)

دومین شاهد امام علیه السلام، ماجرای خروج پیامبر از مکه، مخفی شدن در غار و سپس هجرت به مدینه است. پیامبر اکرم سیزده سال آشکارا مردم مکه را به اسلام دعوت کرد. اما بیشترین نتیجه ای که نصیب حضرت شد شکنجه ی یاران اندک و شهادت آنها، محاصره ی بسیار سخت اقتصادی در شعب ابی طالب و نهایتا آزار رساندن به شخص ایشان توسط قومش بود. این نافرمانی ها باعث شد خداوند به رسول خود فرمان هجرت به مدینه را صادر نماید. امام حسن علیه السلام در تحلیل هجرت رسول خدا می فرماید: «اگر پیامبر در برابر مشرکان مکه به اندازه ی کافی یاور می داشت، به جای ترک مکه، با مشرکان می جنگید».(7) این بیان نشان می دهد سستی مردم در اجابت سیزده سال دعوت پیامبر، ایشان را مجبور به سکوت در برابر مشرکان و بلکه فرار و هجرت نموده است.

آخرین شاهد حضرت مجتبی –که درود خدا بر او باد- بر تاثیر سستی مردم در تصمیم گیری اولیای الهی، ماجرای غصب خلافت پس از رحلت رسول گرامی اسلام است. رسول خدا صلی الله علیه و آله در فرصت های فراوان و به بیان ها ی گوناگون علی بن ابی طالب علیه السلام را به عنوان خلیفه ی بعد از خود معرفی نمود.(8) با این حال پس از رحلت نبی مکرم اسلام، عده ای خلافت را غصب کردند. حضرت علی علیه السلام در گیر و دار غصب خلافت بارها واقعه ی غدیر و سایر فرمایش های پیامبر را به مردم یادآوری نموده، آنها را به موضع گیری در برابر این انحراف فرا خواند. اما سستی مردم، ایشان را به سکوت و گردن نهادن به حکومت غاصبان واداشت.(9) امام حسن علیه السلام در این مورد نیز صراحتا می فرماید: «پدرم ابتدا دست به بیعت با آنها (غاصبان) دراز نکرد و آنها را قسم داد (که آیا آنچه رسول خدا در مورد من گفته را فراموش کرده اید) و از یارانش کمک خواست. اما فریادش اجابت نگردید و او یاری نشد. در حالی که اگر بر ضد غاصبان، یاران ]کافی[ می داشت هرگز به خواسته ی آنان تن نمی داد.»(10)

حضرت مجتبی علیه السلام بعد از بیان این سه واقعه و علت کوتاه آمدن ولیّ الهی در برابر دشمن، می فرماید: «مردم مرا نیز تنها گذارده و تن به حکومت غیر من دادند. در این حال سنت تاریخ تکرار خواهد شد و من نیز که برای مبارزه یاور کافی ندارم، به ناچار باید در برابر ستم، دست از شمشیر بردارم».

امام حسن علیه السلام پس از بیان این مطالب می فرماید:

«و إِنَّما هی السُّنَنُ و الأَمثالُ یَتبَعُ بَعضُها بَعضاً ؛ اینها سنت ها و قضایای مشابهی است که همه یک حکم دارند و از هم دیگر پیروی می کنند».(11) و با این فرمایش به تمام مۆمنان در طول تاریخ هشدار می دهند که اگر شما هم در یاری حاکمِ حق، کوتاهی و سستی کنید او وادار به سازش با دشمنان می شود.

تکرار تاریخ

تنها امامی که هرگز بیعت ظالمی را بر گردن نخواهد داشت حضرت مهدی(عج) است.(12) با توجه به آنچه امام حسن علیه السلام در مورد صلح خود با معاویه فرمود می توان چنین نتیجه گرفت که یکی از علت های غیبت حضرت مهدی -عج الله فرجه- سستی مردم دوران ایشان است. اگر حضرت، ظهور نماید و یاران کافی نداشته باشد، باید با ظالمان سازش کند. اما خداوند نخواسته که آخرین حجتش به دلیل سستی یاران، مجبور به سازش با ظالمان شود. پس تا زمانی که مردم آماده ی یاری آن حضرت نباشد، ایشان نیز ظاهر نخواهد شد.

سستی مردم در یاری حق، حاکمان الهی را وادار به سازش با ستمگران می کند. امام حسن علیه السلام پس از اشاره به ماجرای سکوت هارون در برابر سامری، هجرت پیامبر اسلام از مکه، و سازش امام علی علیه السلام با غاصبان خلافت، علت هر سه واقعه را سستی مردم در یاری حق شمارده، می فرماید: همین عامل مرا نیز به صلح با معاویه واداشت.

اما آخرین حجت الهی هرگز با ستمگری سازش نخواهد کرد. حضرت مهدی علیه السلام تنها زمانی ظهور خواهد کرد که سستی یاران او را به سازش وادار نکند بلکه یارانی استوار (نه سست) برای نبرد با ظالمان داشته باشد.

آری ظهور نزدیک می شود اگر یارانی استوار برای آخرین حجت خدا پیدا شوند.

پی نوشت:

1) در بین کسانی که با امام حسن علیه السلام بیعت کردند تعداد اندکی شیعیانی بودند که با ایشان به عنوان خلیفه ی به حق رسول خدا دست بیعت دادند. برای آگاهی بیشتر در مورد علت های بیعت مردم کوفه با امام حسن علیه السلام رجوع کنید به: جعفریان، رسول. تاریخ سیاسی اسلام، ج2(تاریخ خلفا)، صص363 تا 369.

2) این نکته برای امام حسن علیه السلام واضح بود، اما امام طی این نامه نگاری ها علاوه بر اتمام حجت با معاویه، شاهدی برای تاریخ باقی گذارد.

3) شرح نهج البلاغه ی ابن أبی الحدید، ج‏16، ص26: «ثم قال للحارث و جندب ارجعا فلیس بینی و بینكم إلا السیف‏».

4) «و واعَدنا موسى‏ ثَلاثینَ لَیلَةً و أتمَمناها بِعَشرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّه أربَعینَ لَیلَةً و قالَ موسى‏ لِأخیه هارونَ اخلُفنی‏ فی‏ قَومی‏ و أصلِح و لا تَتَّبِع سَبیلَ المُفسِدین» اعراف/142.

5) این ماجرا در چند سوره از قرآن آمده است. به عنوان مثال میتوانید به سوره های اعراف(142تا154) و طه (85تا97) مراجعه کنید.

6) بحار الأنوار(چاپ بیروت)، ج10، ص142.

7) همان.

8) مهمترین موقعیتی که رسول گرامی اسلام به این موضوع تصریح و تاکید فراوان نمود، واقعه ی غدیر است.

9) حضرت به یاور نداشتن در آن واقعه اشاره ایی دارند. مثلا در خطبه ی سوم نهج البلاغه (معروف به شقشقیه) می فرماید: «و در این اندیشه بودم كه آیا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخیزم؟ یا در این محیط خفقان ‏زا و تاریكى كه به وجود آوردند، صبر پیشه سازم»؛ نهج البلاغه/ ترجمه دشتى، ص45. یا خطبه ی پنجم(به ترجمه ی فیض الاسلام مراجعه نمایید)

10) بحارالأنوار (چاپ بیروت)، ج10، ص142: «وَ قَدْ كَفَّ أَبِی یَدَهُ وَ نَاشَدَهُمْ وَ اسْتَغَاثَ أَصْحَابَهُ فَلَمْ یُغَثْ وَ لَمْ یُنْصَرْ وَ لَوْ وَجَدَ عَلَیْهِمْ أَعْوَاناً مَا أَجَابَهُمْ».

11) همان،ص 144.

12) الإحتجاج على أهل اللجاج (طبرسی)، ج‏2، ص290.

 

مستندات دخالت انگليس در مرگ 10 ميليون ايراني

بازخوانی وضعیت ایران در سالهای 1917 الی 1919

مستندات دخالت انگليس در مرگ 10 ميليون ايراني




در سال 1914 تا پايان 1915 ميلادي انگليسي ها، روس ها و ترك ها بي طرفي ايران را در جنگ جهاني اول نقض كردند و بريتانيا و روسيه براي تقسيم جديد ايران به توافقي پنهاني رسيدند.

با وقوع انقلاب روسيه ارتش اين كشور در ايران از هم پاشيد و نيروهاي روسي خاك ايران را ترك كردند. به اين ترتيب مجال تسلط بر تمام ايران براي انگلستان مهيا شد. انگليسي ها تا ژوئيه 1918م ايران را به اشغال خود درآوردند و بعد از سه سال و نيم با بر تخت نشاندن ارثيه شوم خود (رضاخان پهلوي) سالهاي ننگين و سياه حضور خود را به درازا كشيدند.

يكي از مصائبي كه به دليل حضور نيروهاي انگليسي بر ايرانيان مي رود، فاجعه قحطي سالهاي ( 1919-1917م) مقارن با (1298-1296 هجري شمسي) است، كه در سراسر كشور به وقوع مي پيوندد و به تاوان آن بيش از 10 ميليون ايراني به كام مرگ كشيده مي شوند. قحطي، زماني اتفاق مي افتد كه سراسر ايران در اشغال نظاميان انگلستان است، اما آنها نه تنها هيچ كاري براي مبارزه با قحطي و كمك به مردم ايران نكردند، بلكه عملكرد شان اوضاع را وخيم تر كرده و سبب مرگ ميليون ها نفر مي شود. درست زماني كه مردم ايران به دليل قحطي نابود مي شدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين كار هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب مي شد و هم مردم ايران را از اين آذوقه محروم مي كرد. جالب‌تر اين كه انگليسي ها حتي مانع واردات مواد غذايي از آمريكا، هند و بين النهرين به ايران مي شدند. به علاوه در زمان قحطي، انگليسي ها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنكاف ورزيدند.

به اين ترتيب مردم نگون بخت ايران بزرگترين قربانيان بي نشان جنگ جهاني اول مي شوند. اما متاسفانه تا امروز آنگونه كه شايسته است به بازخواني آن دوران و كشف حقايقي كه منجر به بروز آن شد، پرداخته نشده است.

" قحطي بزرگ " عنوان كتاب مستندي است درباره اين رخداد تاريخي كه موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي به چاپ رسانده است. يافته هاي اين كتاب به نقل از نويسنده آن بسيار شگفت انگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد كرد.

معرفي كتاب:
قحطي سالهاي( 1919-1917 م )كه در ايران رخ داد و به مرگ ميليونها ايراني منجر شد دستمايه كتابي است تحت عنوان قحطي بزرگ كه از ميان صدها سند موجود در آرشيو وزارت امور خارجه آمريكا توسط يك پژوهشگر ايراني مقيم اين كشور گردآوري شده است. اين كتاب در 235 صفحه و 7 فصل به بررسي اين رخداد تاريخي و علل و عوامل ايجاد آن مي پردازد. آقاي محمد قلي مجد با تكيه بر اسناد، مدارك، گزارشهاي آرشيو وزارت خارجه آمريكا و نيز اخبار، اطلاعات و گزارشهاي موجود در روزنامه هاي آن دوران به ويژه روزنامه رعد و ايران همچنين خاطرات افسران و فرماندهان انگليسي حاضر در ايران در زمان جنگ جهاني اول پرده از اسرار روزهاي سختي بر مي دارد كه در آن ميليونها ايراني قرباني سياست هاي استعمار پير انگلستان مي شوند.

در اين پژوهش كه با ترجمه محمد كريمي در پيش روي علاقمندان به تاريخ معاصر ايران قرار گرفته است. سالهاي سخت حضور انگلستان در ايران از زاويه جديدي به نمايش در آمده است.

از ديگر نكات جالب توجه درباره اين كتاب مي توان به مشكلات نويسنده براي چاپ آن اشاره كرد وي بيان مي كند كه :"به رغم اهميت اين كتاب و يافته هاي پژوهشي كاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواري بزرگي براي چاپ آن مواجه شدم. بسياري از ناشرين دانشگاهي آمريكا حتي حاضر نشدند اين كتاب را تورق كنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه كرنل بسيار روشنگرانه است. اين بنگاه انتشاراتي در سال گذشته كتابي دربار? نسل كشي در رواندا چاپ كرده بود كه بسيار شهرت يافت. ولي همين ناشر حاضر نشد حتي كتاب من را ببيند. اين نشان مي دهد كه ناشر فوق به كتابي علاقه دارد كه نسل كشي آفريقائيان سياهپوست به وسيله ساير آفريقائيان را نشان دهد ولي نمي خواهد كتابي را منتشر كند مشتمل بر اسنادي كه نسل كشي مردم ايران را به وسيله اروپائيان سفيدپوست (انگليسي ها) نشان مي دهد. "

اين كتاب براي نخستين بار، بهار1387در 7 فصل تاليف شده است كه به طور جداگانه به بيان آنها مي پردازيم:

فصل اول(مقدمه):
اين فصل به طور خلاصه به مطالبي كه در فصل هاي بعد به تفضيل آمده اشاره مي كند.

فصل دوم( قحطي بزرگ 1919-1917؛ گزارش مستند):

به بازخواني آن روزها مي پردازد و با استفاده از گزارش ها و سندهاي موجود وضعيت مردم شهرها و روستا ها را شرح مي دهد:

آغاز كمبود مواد غذايي- پائيز 1916م:

اين موضوع در گزارش هاي ارسالي از كنسول آمريكا به وضوح قابل مشاهده است. جفرسون كفري، كاردار موقت آمريكا در گزارشي به تاريخ 9 اكتبر 1916 مي نويسد: " تأمين مواد غذايي در تهران دارد به مشكلي جدي تبديل مي شود؛ به خاطر كمبود مواد غذايي از هر نوع، به ويژه گندم،جو،كاه و يونجه، قيمت ها به شكلي غير عادي بالا رفته است و فقرا به شدت در رنجند. صف هاي طويل جمعيت، ساعت ها بيرون نانوايي ها منتظر مي شوند تا شايد ناني با كيفيت بسيار نازل و قيمتي بسيار گزاف بخرند. نانواها از جو و جايگزين هاي گوناگون ديگر به جاي گندم براي درست كردن نان استفاده مي كنند".

آنچه سندهاي تاريخي بدان گواهي مي دهند، اين است كه تابستان 1917 ايران در آستانه قحطي قرار داشت كه برداشت محصول آن سال تنها وقفه اي كوتاه در آن ايجاد كرده بود. جان لارنس كالدول وزير مختار وقت آمريكا در ايران در گزارشي با عنوان" فقر و رنج در ايران" به تاريخ 4 اكتبر 1917 مي نويسد:" كمبود مواد غذايي، خصوصاً گندم و انواع نان، سراسر ايران خصوصاً مناطق شمالي، حاشيه اي و نيز تهران را چنان در بر گرفته است كه پيش از آغاز زمستان، فقر و رنج وسيعي پديد آمده است. ترديدي نيست كه زمستان امسال مرگ و گرسنگي چند برابر خواهد شد، حتي در اين موقع از سال، قيمت ارزاق به بالاترين حد خود طي چندين سال گذشته رسيده و كمبود غله و ميوه جات حقيقتاً هشدار دهنده است".

اين گزارش ها نشان مي دهد، اژدهاي مخوف گرسنگي براي بليعدن مردم گرسنه و رنجور ايران خود را مهيا مي كند، اما در ادامه مي بينيم با وجود آنكه اين قحطي قابل پيش بيني بوده است، تا چه اندازه نا كارآمدي دولت مستقر و سياست هاي انگلستان در عمق بخشيدن به رنج مردم اين ديار موثر بوده است.

با بالارفتن غير عادي نرخ انواع مواد غذايي و سوخت، اوضاع مردم فقير رو به وخامت مي گذارد و به اين ترتيب لايه هاي زيرين اين حادثه كم كم جلوه گر مي شود.

فصل دوم كتاب به روايت شاهدان عيني حوادث آن سالها، وضعيت رقت آور مردمي را شرح مي دهد كه گرسنگي تاب و توان آنها را ربوده و منزلت و شأن انساني آنها را به مخاطره انداخته بود.

سرلشكردنسترويل، فرمانده"دنسترفورس"- نيروهاي انگليس مهاجم به ايران در بهار 1918 - در تشريح سفر خود به انزلي در ژانويه 1918 مي نويسد:" تا به اينجا نشانه هاي قحطي فراوان بوده و ما به كرات شمار زيادي از افراد فقير، ژنده پوش و گرسنه را كه تاب و توان از دست داده اند، در كنار جاده ديده ايم." دست نوشته هاي دنسترويل پرده از چهره غم انگيز شهر همدان برداشته و براي بخش بزرگي از مردم مرگ را ناگزير مي داند.
با خواندن اين سطور، آنچه به ذهن خواننده متبادر مي شود، اين است كه چگونه در كشور حاصلخيزي چون ايران كمبود مواد غذايي به رنج مردمانش منتهي مي شود و تكليف گندم و برنجي كه كشاورزان از دل تيره خاك به ثمر مي رساندند، چه شده است؟ ديگر آنكه به حقيقت چه رفته است بر مردم آن روزگار در تنگناي گرسنگي و راز سكوت تاريخ در برابر رنج طاقت شكن ايرانيان سالهاي 1917 تا 1919 چيست؟

شب فقر و گرسنگي بر بسياري از شهرهاي بزرگ و كوچك ايران گسترده مي شود و در دالان هول انگيز خويش مرگ هديه مي دهد. آنچه از گزارش هاي نگاشته شد? شاهدان از آذربايجان، غرب ايران، همدان، شيراز،خراسان آن روزگار و... به دست مي آيد، بيانگر رخداد غم باري است كه در حين برانگيختن اندوه، ذهن را در گير سوالات پيچيده اي مي كند.

داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامي انگلستان و نماينده سياسي آن دولت در غرب ايران در سالهاي 1918 و 1919 درباره قحطي درغرب ايران اينگونه مي نويسد:

" اجساد چروكيده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومي افتاده اند. در ميان انگشتان چروكيده آنان همچنان مشتي علف كه از كنار جاده كنده اند و يا ريشه هايي كه از مزارع در آورده اند به چشم مي خورد؛ با اين علفها مي خواستند رنج ناشي از قحطي و مرگ را تاب بياورند. در جايي ديگر، پابرهنه اي با چشمان گود افتاده كه ديگر شباهت چنداني به انسان نداشت،چهار دست و پا روي جاده جلوي خودرويي كه نزديك مي شد مي خزيد و در حالي كه ناي حرف زدن نداشت با اشاراتي براي لقمه ناني التماس مي كرد...".

محمد علي جمال زاده تلفات وحشتناك شيراز را اين طور روايت مي كند:

"جنگ اول جهاني در آستانه اتمام بود[ پائيز 1918] كه در دل شبي تاريك و هولناك سه سوار ترسناك كه هر كدام شمشير و شلاقي به بر داشتند به آرامي از ديوارهاي شهر عبور كردند و به آن وارد شدند. يك سوار نامش" قحطي" ديگري" آنفلوانزاي اسپانيايي" و آخري" وبا "بود. طبقات فقير، پير و جوان، همچون برگ پائيزي در برابر حمله اين سواران بي رحم فرو مي ريختند. هيچ غذايي پيدا نمي شد، مردم مجبور بودند هرچه را كه مي توانستند بجوند و بخورند. به زودي گربه و سگ و كلاغ را نمي شد يافت. حتي موش ها نسلشان بر افتاده بود. برگ، علف و ريشه گياه را مانند نان و گوشت معامله مي كردند. در هر گوشه و كنار، اجساد مردگان بي كس و كار پراكنده بود. بعد از مدتي مردم به خوردن گوشت مردگان روي آوردند...".
نكته جالب توجهي كه در كتاب به چشم مي خورد، تأكيد كتاب بر نقش منجيگرايانه آمريكا در سالهاي قحطي در ايران است. آمريكا در دقيقه هاي پاياني جنگ وارد ميدان شد و توانست با هنرمندي و سياستي خاص به برنده اصلي آن تبديل شود. او در ايران با حركت هاي به ظاهر زيبا و نوع دوستانه اما فريبنده تلاش كرد در ذهن مردماني كه از بيگانگان جز فلاكت و بدبختي چيزي نديده بودند براي خويش جايگاهي پيدا كند تا با مقبوليتي نسبي به عرصه استثمار كشورهايي همانند ايران كه درآن روزگار علاوه بر استعمار كه به غارت اموال و ثروت هاي ملي شان مشغول بود، بي كفايتي دولتمردانشان راه را براي بازگشت به مرزهاي عقب ماندگي و بدبختي هموارتر كرده بود، قدم بگذارد. چنانچه در سالهاي بعد نقاب از چهره اين استعمار نو ظهور افتاده و حقيقتي تلخ در پيش چشمان تاريخ جلوه گر شد و همگان ديدند چگونه پايه هاي ماندگاري خويش را بر خون ميليونها انسان بي گناه بنا نمود. كنسول آمريكا در تبريز- گوردن پادوك- در تلگرامي به تاريخ 19 ژوئيه 1917 اينگونه گزارش مي كند:" كميته امداد از من خواسته كه اطلاع دهم، تعداد بينوايان در اروميه افزايش و كمك هاي ارسالي از ديگر كشورها كاهش يافته است. كمك هاي فوري بيشتر مورد نياز است".

او در ژوئن 1917نيز چنين گزارش مي دهد:" كميته امداد از وجود 40000 پناهجو، قيمت هاي بالا و نرخ برابري اندك ارزي خبر داده است. براي دوازده ماه آينده 800 هزار دلار مورد نياز است. همه پول ها خرج شده و اقلام غذايي مورد نياز بايد تابستان خريداري شود."

سرانجام پس از برداشت محصول در سال1919 شب نقمت و تيره روزي رو به زوال رفت و طليعه حيات دوباره در جغرافياي اميد مردم درد كشيده و رنجور ايران دميده شد. هر چند زمان زيادي لازم بود تا آثار اين طوفان سهمگين از پيكر اين سرزمين از نفس افتاده پاك شود.

فصل سوم:)قتل عام حقيقي؛ كاهش جمعيت ايران،1919-1914م)

اين فصل از كتاب به طور كامل به بررسي ميزان جمعيت ايران در سال1914و 1919يعني قبل وبعد از دوران قحطي مي پردازد:

با نگاهي به جمعيت ايران در اين سالها به خوبي مي توان فهميد كه چگونه درزماني كوتاه داس قحطي و گرسنگي مردم ايران را درو كرده است. هرچند ادعاهاي برخي نويسندگان روس پيش از جنگ جهاني اول و برخي آثار انگليسي ها در دهه هاي شصت و هفتاد مبني بر اين است كه جمعيت ايران پيش از جنگ جهاني اول تنها 10 ميليون نفر بوده است، اما دلايل و مستنداتي وجود دارد كه نشان مي دهد ايران در سال 1914 م داراي 20 ميليون نفر جمعيت بوده است.

به عنوان مثال طبق اسناد آمريكايي، در سال 1914 جمعيت ايران 20 ميليون نفر بود كه در سال 1919 به 11 ميليون نفر كاهش يافت، توجه بفرماييد، يعني حدود ده ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگي و بيماري هاي ناشي از كمبود مواد غذايي و سوءتغذيه مردند. در اسناد آمريكايي مدارك مستندي درباره اين تراژدي بزرگ انساني وجود دارد. چهل درصد از مردم ايران طي دو سه سال قلع و قمع و نابود شدند و 36 سال بعد يعني سال 1956 بود كه ايران توانست مجددا به جمعيت 20 ميليوني سال 1914 برسد. راسل در گزارشي درباره روابط ايران و روسيه - 11 مارس 1914 - چنين مي نويسد:" ايران به وسعت اتريش، آلمان و فرانسه و جمعيت آن 20000000 نفر است. همچنين در گزارشي به تاريخ 14 ژوئن 1914 درباره نتايج چشمگير آراي انتخابات مجلس به نيز به " اهميت مبارزه انقلابي كنوني 20000000 آريايي ايراني" اشاره مي كند."

نتايج انتخابات 1917 كه براي دوره چهارم مجلس برگزار شد، روشن مي سازد، جمعيت تهران دست كم چهار صد هزار نفر بوده كه در سال 1920 م به 200 هزار نفر كاهش يافته بود. ديگر دليل بر اثبات جمعيت ايران آنكه قحطي در اين دوران به شدت صنعت فرش ايران را تحت تأثير قرار داد؛ به دليل از بين رفتن تعداد زيادي از مردم اين صنعت با كمبود شديد نيروي كار و افزايش دستمزد كارگران به بالاترين نرخ در جهان مواجه شد.

بنابراين تاريخ ايران پس از اين واقعه را نمي توان بدون توجه به اين قحطي درك كرد و به سختي مي توان نمونه هاي مشابه تاريخي براي آن يافت. نكته بسيار روشن آن است كه ايرانِ بي طرفِ نگون بخت، بزرگترين قرباني جنگ جهاني اول بود و اين در حاليست كه هيچ يك از طرفين متخاصم تلفاتي در اين ابعاد نداشتند.

فصل چهارم(تخريب و غارت به دست روس ها):

هرچند فصل چهارم كتاب به صغري، كبري چيدن هاي انگلستان وآمريكا به منظور شريك تراشي براي جنايات انگلستان در سالهاي قحطي ايران و حتي انگشت اتهام گرداندن به سوي روس ها و دموكرات هاي ايران مي گذرد، اما فصل پنجم با ارائه اسناد و مستندات، راز نهفته در گرسنگي مردم كشورمان را بر ملاء مي سازد و نقش اصلي انگلستان را در حوادث آن سالها به وضوح نشان مي دهد.

انگلستان ابتدا قحطي بوجود آمده را متوجه ارتش روسيه و در ادامه متوجه دموكرات ها و محتكرين مي كند. گرچه ارتش روسيه در هنگام خروج از ايران نسبت به غارت و چپاول مردم كوتاهي نكرد و در اين نمايش غم انگيز نقش خود را به خوبي ايفاء كرد؛ اما رويدادها اذعان دارند كه تا دو سال پس از خروج ارتش روسيه از ايران طوفان گرسنگي جان مردم را در مي نورديد و در بلادي همچون جنوب و شرق ايران كه هرگز پاي روس ها بدان نرسيده قحطي قصه هر صبح و شام مردم است.

با اين همه طرح اصالت نقش فاجعه بار بريتانيا در قحطي بزرگ، به معني پاك كردن دست روس ها نيست؛ در اين ميان گوشه هايي از بازي ارتش روسيه در نمايشي كه گرسنگي و فلاكت را سهم مردم ايران ساخت خواندني است و روايت گر اين حقيقت است كه هرگز بيگانه اي پا به اين سرزمين نگذاشت، مگر آنكه با خويش سوغات رنج و سختي آورده باشد. داناهو درباره قحطي در همدان مي نويسد:" يكي از دلايل موثر در قحطي همدان رفتار نا معقول ارتش روسيه به هنگام اشغال اين منطقه است. آنها محصول در حال رشد گندم و جو را تخريب كرده و غله اي را هم كه نمي توانستند مصرف كنند يا ببرند، بي دليل نابود كردند. محصول همدان حدوداً تا هفته اول ژوئيه براي برداشت آماده نيست. از اين رو در ماه مي، انگليسي ها حدود نود روز با مشكل تغذيه جمعيتي گرسنه روبرو بودند. آنها مجبور نبودند چنين كنند اما شفقت و تدبير دست به دست هم داد تا ضرورت مبارزه با اهريمن كمبود غذا كه به سرعت از جمعيت مي كاست، رخ نمايد".

روزنامه هاي ايران نيز شرح آنچه روس ها بر سر اين سرزمين آورده بودند را اينگونه مي نويسند؛ روزنامه ايران 31مي 1917: " طي ايام گذشته از روستائيان اطراف تهران شكاياتي واصل شده مبني بر اينكه قشون روس به تاراج اين مناطق مشغول بوده و شترها و قاطرها و خرها و ديگر اموال زنده روستائيان را به يغما مي برند. اين امر مردم را به زحمت و سختي انداخته است، زيرا ديگر وسيله اي در اختيار ندارند تا با آن غله و ميوه خود را به بازار عرضه كنند.اميد مي رود اين اقدامات فوراً متوقف شود. به نظر مي رسد دولت اقدامات لازم را در اين باره انجام دهد".

روزنامه رعد در 11 ژانويه 1918 چنين مي نويسد:" اهالي سياه دهن تلگراف زده ا ند روس ها يي كه از همدان آمده اند به كلي آنها را غارت كرده اند، يك دختر و دو مرد را كشته اند، و دختري ديگر را مجروح كرده اند. آنها حتي غله دولت را هم مي برند. مردم پراكنده شده و به قزوين و ديگر نقاط گريخته اند".

اما نكته عجيب و مورد سوال اظهارات منجيان آن سالهاي ايران ( طبق گفته هاي كتاب) يعني آمريكايي هاست:

فرانسيس وايت دبير هيأت نمايندگي آمريكا درباره قطحي در غرب ايران تقصير را متوجه روس ها مي داند و مي نويسد:" به نظر مي رسد كه مشكلي نيست مگر رفتار روس ها. در تمام مناطق تحت اشغالشان در ايران به سرزنش شدني ترن شكل رفتار كرده اند.تمام روستاهاي ميان قصر شيرين و قزوين دچار سرنوشت شومي شده اند كه روس ها برايشان رقم زده اند..."

با اين همه تاريخ نشان مي دهد، نيروهاي روس در پر شمارترين برهه- تابستان 1917 - به رقمي بالاتر از 75000 نفر در غرب ايران نمي رسيدند كه آنها نيز تا پايان 1917 از ايران رفته بودند.حال سوال اينجاست كه 75000 نيروي نظامي چقدر مي تواند تخريب و غارت به بار آورد؟ قحطي شرق و جنوب ايران يعني درست مناطقي كه تحت اشغال انگلستان بود، با كدامين توجيهات قابل توضيح است؟

همان طور كه قبلاً نيز اشاره شد، انگليسي ها تلاش دارند، قحطي بزرگ در ايران را ميان ارتش روسيه، دمكراتها و محتكرين تقسيم كنند كه ريشه هاي آن را بايد در خصومت اين كشور نسبت به دمكراتهاي ايران جستجو كرد. داناهو در اين باره اظهار مي دارد:" دمكراتها مدعي اند كه طبقه روشنفكر شمال شرق ايران هستند. مهارت سياسي آنها، اعلام گسترده شعار ايران براي ايرانيان، بر چيدن دست دخالت خارجي ها از امور ايران و پايان دادن به نفوذ روسيه و انگلستان بود. اما نفرت شديد و فعاليت هاي سياسي آنها اساساً متوجه انگليسي ها بود... آنچنان كه من يافته ام اكثريت قابل توجهي از دمكراتها پول را بر ميهن پرستي ارجح مي دانستند و برايشان ليره ترك يا قطعه اسكناس 20 ماركي، جذابيتي اغوا كننده دارد."

وي تلاش مي كند باور كنيم قحطي، فاجعه اي است كه دموكراتها به بار آورده اند و مي نويسد:" برخي از مردم كه با دموكراتها هم عقيده نيستند كه به جاي آنكه گندم توزيع شود، فقرا بايد گرسنگي بكشند، به قصد آگاه ساختن حكومت بي لياقت و ضعيف تهران به تلگراف خانه رفتند تا آنها را از حقيقت اوضاع مطلع سازند". او مدعي است:" اما دمكرات ها هيچ كدام از اين ها را انجام نمي دهند؛ اين كارها مي تواند طرح هاي به دقت طراحي شده آن ها را براي پول دار شدن به بهاي گوشت و خون هموطنانشان، ناكام بگذارد... گزارش شده كه حجم قابل توجهي گندم در خانه هاي شخصي انبار شده است و ضروري است، اقداماتي جدي عليه اين محتكرين صورت گيرد...".

اما داناهو هرگز به موضوع اشاره نمي كند كه انگلستان با پرداخت مبالغ اغواكننده به محتكرين، به گندم، غله و ساير اقلام مورد نياز ارتش خود دست مي يافت و اين مردم فقير و گرسنه ايران بودند كه در اين ميان جان خود را از دست مي دادند.

فصل پنجم (محروم كردن ايران از غذا؛ خريد مواد غذايي توسط انگليسي ها):

اين فصل از كتاب قحطي بزرگ به بررسي عملكرد انگلستان در طي دوران قحطي مي پردازد و چشم ها را به سوي حقيقتي تلخ و تكان دهنده باز مي كند. اين فصل در گام نخست به بحث درباره اطلاعات مربوط به خريدهاي غله توسط انگليسي ها در غرب ايران و آذربايجان مبتي بر نوشته هاي ژنرال دنسترويل و داناهو مي پردازد و سپس اطلاعات مفصلي را درباره خريد مواد غذايي توسط انگليسي ها در گيلان و صدور مواد غذايي ايران به باكو از زبان دنسترويل ارائه مي كند. اين امر به آن جهت حائز اهميت است كه گيلان پس از ورود ارتش انگلستان و اقدام آنها جهت خريد گسترده مواد غذايي دچار قحطي مي شود. بررسي خريد مواد غذايي در شرق ايران و صدور به جنوب روسيه براي تغذيه ارتش انگلستان از ديگر مسائل مهمي است كه در اين فصل بدان پرداخته شده است. در ادامه اين فصل فعاليت هاي انگليسي ها براي ممانعت از داد و ستد ايران با ايالات متحده و بين النهرين توضيح داده شده و به اين ترتيب خواننده را در حيرتي سخت از آنچه در اثر اشغال يك كشور به دست بيگانگان و ناكارآمدي و تزلزل حكومت يك سرزمين بر سر مردمان آن مي آيد، فرو مي برد.

دنسترويل درباره " مشكل آذوقه" و خريد غله توسط انگليسي ها مي نويسد:" يكي از مواردي كه بايد مورد توجه قرار مي گرفت،" مشكل آذوقه " بود. نيازهاي خودمان قابل توجه بود و بايد خودمان را هم براي آن تعداد از نيروها كه ممكن بود به اين قسمت ها اعزام شوند، آماده مي كرديم. در بحبوحه قحطي هولناكي كه اينك در اوج قرار داشت، نمي خواستم آذوقه را از كشوري تهيه كنم كه غذاي در دسترس مردم گرسنه اش باز هم كمتر مي شد. اما به زودي اطلاعات دقيقي درباره مشكل آذوقه به دستمان رسيد و دريافتم كه غله و علوفه كافي البته به وفور، براي همه وجود دارد ؛ اما صرفاً به خاطر تأمين قيمت هاي بالاتر، غله و علوفه احتكار شده است. متأسفانه، به هر حال، در اثر خريدهاي كوچك ما قيمت ها بالاتر رفت و هر افزايش جزئي به معناي مرگ بسياري از افراد بود".

وي همچنين افشاء مي كند مكالمات ميان تهرا ن و حاكمان ولايات غرب ايران را شنود مي كرده و پس از فرمان دولت ايران مبني بر دستگيري تمام مقاطعه كاران غله كه به انگليسي ها غله مي فروختند، دولت ايران را براي آزادي افراد دستگير شده تحت فشار قرار مي دهد و به اين ترتيب به مكان هايي كه در آنها گندم احتكار شده بود، دست پيدا مي كند. يكي ديگر از اقدامات انگليسي ها جهت سوق دادن شهرها به سمت قحطي، از بين بردن ذخيره غذايي شهرهايي بود كه در اثر پيشروي عثماني از دست انگليسي ها خارج مي شد.

در ادامه فصل پنجم به گزارشهاي فرانسيس وايت دبير هيأت نمايندگي آمريكا اعزامي از بغداد به ايران و ساوثرد كنسول آمريكا درباره خريد غله ايراني از سوي انگليس اشاره شده است.

ساوثرد در پايان گزارش ارسالي خود به تاريخ 6 سپتامبر 1918 چنين مي آورد:" ژنرال ديكسون به من اطلاع داد كه تشكيلات او طي يك سال و نيم [ فوريه 1917 تا اوت 1918 ] در بين النهرين توانسته بود حدود نيم ميليون تن ارزاق تهيه كند كه اگر چنين نمي شد، اين مقدار بايد از هند و ديگر نقاط آورده مي شد، حال آنكه به اين ترتيب حجم قابل توجهي از ظرفيت ناوگان دريايي آزاد شده و براي كار حمل و نقل در اقيانوس اطلس در اين سال حفظ شد". يعني براي آزاد سازي ظرفيت كشتي راني در اقيانوس اطلس جان ميليون ها ايراني قرباني شده است.

در بخش نظرات دولت ايران درباره خريدهاي غله توسط انگليسي ها به نامه هاي ارسالي از سفارت ايران به وزارت خارجه آمريكا كه در آن دست نياز اين حكومت ناكارآمد به وضوح به سمت آمريكا دراز شده است اشاره دارد. در ادامه فصل به بروز قحطي در گيلان پس از ورود نيروها ي انگليسي و صادرات مواد غذايي اين شهر به باكو اشاره مي شود.

گيلان و مازندران به دليل كنترل ارزاق به دست جنگلي ها و رهبري ميرزا كوچك خان جنگلي با مشكل مواد غذايي روبه رو نبود، اما پس از شكست جنگلي ها در ژوئن 1918 از انگليسي ها، رشت به دام قحطي افتاد. بروز قحطي در گيلان به طور كلي ناشي از صادرات غله به باكو بوده است. در اين باره دنسترويل اطلاعات زيادي به دست مي دهد. باكو به دليل ملي شدن كشتيراني از سوي بلشويك ها دچار وضعيت نا بساماني شده بود، انگليسي ها براي مقابله با قحطي در باكو تصميم مي گيرند از گيلان مواد غذايي خريداري و به باكو ارسال كنند. اين تصميم در واقع سر آغاز محروميت مردم گيلان از منابع غذايي خود، همچون برنج، هندوانه و حتي خاويار مي شود و در اين ميان اقدام دولتي ايران براي ممنوعيت صدور مواد غذايي از گيلان بي ثمر مي ماند.

خريد مواد غذايي در شرق ايران هم صورت مي گيرد و به اين ترتيب اين نقطه از ايران هم دچار همان سرنوشتي مي شود كه غرب، شمال و جنوب ايران در گير آن شده بود.

به دليل وسعت بالاي خريد انگليسي ها ارزش پول ايران و حجم پول در گردش افزايش مي يابد و سبب افزايش غير عادي تورم مي شود. در اين برهه از زمان تجارت خارجي واقعي ايران كاهش شديدي پيدا كرده بود. كالدول مي نويسد:" در حال حاضر تجارت خارجي ايران در وضعيتي بسيار نا مطلوب به سر مي برد. از آغاز جنگ تجارت در شمال ايران كه بخش بزرگي از تجارت آن با روسيه است، تقريباً متوقف شده است. شايد تجارت در جنوب تا حدودي افزايش يافته باشد، اما به طور كلي تجارت ايران در دوران جنگ به بيش از يك سوم كاهش يافته است و طي يك سال گذشته حجم مبادلات تنها نصف چيزي است كه پيش از جنگ بوده است".

انگليس با تخريب تجارت ايران با بين النهرين و آمريكا مانع از ورود غله مورد نياز ايرانيان از اين دو منطقه مي شود. آنها با انتشاراعلاميه اي در زمينه "پرداخت عوارض براي واردات از ايران"و اعمال قوانين دست و پاگير در اين زمينه عملاً داد و ستد ايران با بين النهرين را از بين مي برد، همچنين با ايجاد موانع متعدد در تجارت ايران با آمريكا اختلال ايجاد مي كنند. همچنين شركت نفت انگليس و ايران كه دست كم دو سوم آن در مالكيت دولت انگلستان قرار داشت با محروم كردن ايران از بنزين با ايجاد اختلال در تجارت خارجي ايران، تجارت و سفرهاي داخلي را نيز مشكل مي سازد، اين در حالي است كه نيروهاي انگليسي با مشكل كمبود سوخت مواجه نبودند و قيمت بنزين در ايران براي ايرانيان به هر گالن 6 دلار رسيده بود.

در ادامه مي بينيم وثوق الدوله كه با حمايت انگليسي ها بر سر كار آمده بود با اعلام مقرراتي موسوم به "تفتيش ارزاق" در جهت تغيير انگشت اتهام از انگلستان به سمت توليد كنندگان داخلي گام برداشته، وفاداري خود را به انگلستان نشان مي دهد. اين مقررات كه در تهران اجرا شد مالكان و تاجران را مسبب اصلي قحطي نشان داد.

به اين ترتيب فصل پنجم كتاب با افشاء چهره سر سپرده دولت ايران به پايان مي رسد.

فصل ششم (محروم ساختن ايران از پول):

اين فصل از كتاب به اقدامات انگلستان براي محروم كردن ايران از پول و به تبع آن تحت سلطه قرار دادن بيشتر ايران مي پردازد.

در آغاز فصل به گزارشهاي ارسالي كالدول از تاثير جنگ بر منابع مالي دولت ايران اشاره شده است:

پس از آغاز جنگ اوضاع مالي ايران رو به وخامت گذارد. درآمدهاي گمركي كه يكي از اصلي ترين راهاي كسب درآمد براي ايران بود، در جنوب توسط انگليس ها و در شمال به دست روسيه جمع آوري و پس از كسر بدهي ايران به جهت وام دريافتي از اين دولتها مابقي به ايران پرداخت مي شد، اما با كشيده شدن جنگ به خاك ايران در آمدهاي گمركي به دليل كاهش تجارت خارجي تقليل يافت. با كسر بدهي هاي ايران عملاً پولي كه به دولت پرداخت مي شد بسيار ناچيز بود. استمهال موضوعي است كه در ادامه فصل به تفضيل به آن پرداخته شده است.

انگليس و روسيه در ژانويه 1915 م با امضاء قراردادي موسوم به مهلت قانوني (استمهال) بر آن شدند تا به منظور كمك به دولت ايران براي فائق آمدن بر بحران مالي باز پرداخت وام ها را به تعويق بياندازند. همچنين قرا بود ماهانه مبلغ 30000 پوند از بانك شاهي ايران به عنوان قرض به دولت ايران پرداخته شود. اما مستندات كتاب نشان مي دهند مبالغي كه از گمرك به دست مي آمد از سوي بانك شاهي ايران كه يك موسسه انگليسي بود ضبط مي شد و به بهانه بدهي ايران به اين بانك به دولت ايران تحويل داده نمي شد. پرداخت ماهانه 30000 پوند نيز به بهانه تشكيل كميسيون مالي متوقف گرديد. اين كميسيون پنج نفره مشتمل بر يك روسي، يك انگليسي، يك بلژيكي و دو ايراني به انتخاب سفارت روسيه، قرار بود كه كنترل تمام منابع مالي ايران را در اختيار بگيرد. اما مقاومت ايران در برابر اين كميته كه در صورت تشكيل استقلال ايران را به طور كامل زير سوال مي برد بهانه اي شد تا روسيه وانگليس از پرداخت اين مقدار اندك نيز سر باز زنند. اگر هم مبلغي به ايران پرداخت مي شد با استفاده از نرخ برابري ارز پيش از جنگ، ايران را از برخورداري از منابع مالي محروم مي كردند. در ادامه فصل مي بينيم ايران به جاي دريافت 200000 تومان در هر ماه، 80000 تومان دريافت مي كرد.

دولت ايران محروم از درآمدهاي مالي حتي به اين فكر افتاد كه جواهرات سلطنتي را بفروشد يا در ازاء وثيقه گذاردن بخشي از آن، مبلغي وام دريافت كند. ايران علاقه مند بود كه جواهرات را در اختيار دولت آمريكا قرار دهد، نامه هاي زيادي ميان كالدول و وزارت خارجه آمريكا براي گرفتن جواهرات و دادن وام رد و بدل شد، اما در پايان از اين ماجرا چيزي حاصل نشد و پس از چند مكاتبه بي هدف، موضوع كنار نهاده شد.

در بخش ديگر اين فصل تحت عنوان يادداشت معين الوزاره و مقاومت در برابر كميسيون مالي به برخي يادداشت هاي كالدول و معين الوزاره درباره كميسين مالي و توافق 6 اوت و قدرت دولت هاي خارجي در ايران اشاره شده است.

ضبط درآمدهاي نفتي ايران موضوعي است كه در ادامه فصل به آن پرداخته شده است. طبق قرارداد دارسي كه در سال 1901 بين ايران و شركت نفت انگليس و ايران بسته شد، بهره برداري از چاه هاي نفت ايران به مدت 60 سال به اين شركت واگذار شد. طبق اين قرار داد 16% از كل سود اين شركت به ايران تعلق داشت، علاوه بر اين 10% از اين شركت در اختيار ايران بود. بنابراين طبق قرار داد دارسي روشن است كه ايران بايد ميليونها پوند از درآمدهاي نفتي را درسال 1919-1913 از آن خود مي كرد، اما انگليسي ها با بهانه هاي واهي از پرداخت حق ايران سرباز زدند و به اين ترتيب مجال براي قرباني شدن مردم ايران كه صاحبان اصلي چاه هاي نفت بودند، فراهم شد.

بهانه انگلستان براي ضبط درآمدهاي نفتي ايران را ساوثرد اين گونه بيان مي دارد: " در 1915، بنابر گزارش هاي رسيده از مأموران آلماني و عثماني، ايلات ايران عربستاني [خوزستان] تحريك شده و با تهديد عثماني ها به پيشروي به داخل ايران، جرأت يافته و موفق شدند چاههاي شركت و خطوط لوله انتقال نفت خام به پالايشگاه آبادان را تخريب كنند. شركت خسارت خود را رقم درشت400000 پوند كه برخي آنرا بسيار فراتر از واقع مي دانستند تخمين زده و دولت ايران را مسئول آن تلقي كرد... ". اين در حالي است كه بانك جهاني در سال 1952 خسارت واقعي وارد شده به چاهها و خطوط لوله حدود 20000 پوند اعلام مي كند جالب آنكه ايران نسبت به محافظت از چاه ها و لوله ها هيچ تعهدي در قرار داد نداشته است.

كنترل شركت نفت انگليس و ايران به دست دولت انگليس عنوان بعدي فصل است كه به افزايش سرمايه انگلستان در شركت نفت انگليس و ايران اشاره ميكند كه به تبع آن نفوذ غالب انگليس در ايران را براي بريتانيا به ارمغان مي آورد.

در ادامه شرح اوضاع وخيم اقتصادي و تورم وحشتناك پائيز 1917است كه طبق نوشته هاي ارسالي كالدول به وزارت خارجه آمريكا، هزينه زندگي در ايران به شش تا ده برابر قيمت هاي پيش از جنگ افزايش يافته است .

مشكلات مالي پس از انقلاب روسيه و ضعف دولت ايران از ديگر عناوين اين فصل است. كه به اختصار به آنها پرداخته شده است.

در بخش هاي انتهايي نيز طبق روند كلي كتاب كه تلاش دارد آمريكا را در نقش منجي مردم قحطي زده ايران نشان دهد به امداد رساني آمريكا در ايران وكمك هاي اين دولت به يهوديان ايران اشاره مي كند.

كالدول در تلگرافي به تاريخ 17 آوريل 1918 كه در آن هدف نهايي آمريكا قابل درك است،مي نويسد:" صادقانه بايد مشغوليت ذهني جدي خود را درباره اين درخواست ( وام يك ميليون توماني ايران از آمريكا)، در صورت امكان، موافقت در اين باره انساني ترين اقدام خواهد بود و مي تواند اوضاع وحشتناك فعلي را بهبود ببخشد. علاوه برآن مي تواند از نظر سياسي مفيد ترين تأثير را به جاي بگذارد".

ايران در جستجوي كمك آمريكا عنوان پاياني فصل است كه درآن روحيه وابسته دولتمردان ايراني جهت اداره كشور و تقاضاي كمك از آمريكا براي بهبود اوضاع مالي كشور و موفقيت در كنفرانس صلح ورساي به خوبي نمايان شده است.

فصل هفتم(دعاوي ايران در ورساي و آغاز لاپوشاني):

فصل پاياني كتاب با مرور سندي كه ايران به كنفرانس صلح ورساي ارائه كرده، عواقب نبود يك حكومت مقتدر و غير وابسته را كه بتواند حقوق ملت و كشور آسيب ديده خويش را اعاده كند به خوبي نشان مي دهد. در اين كنفرانس ايران با ارائه سندي كه حقايق آن با دعاوي مضحك و گمراه كننده اي آميخته شده بود نتوانست به حقوق مسلم خود دست يابد.

انگلستان غائب اصلي سند ارائه شده ايران بود و اين درحالي است كه طبق آنچه در فصل هاي قبلي كتاب به آنها اشاره شد مسئول اصلي آنچه در سال هاي جنگ جهاني اول در ايران رخ داد دولت بريتانيا بود. بر اساس اين سند رويدادهاي نظامي در ايران طي جنگ جهاني اول نادرست ارئه شده و حتي كوچكترين اشاره اي به حملات انگلستان نشده است . خواسته سياسي ايران در اين سند لغو قرارداد 1907 بود كه در آن انگليس و روسيه ايران را به حوزه هاي نفوذ خود و يك منطقه بي طرف تقسيم كرده بودند، اين در حالي بود كه پس از انقلاب روسيه عملاً اين قرارداد لغو و تمام ايران تحت سيطره انگليس قرار گرفته بود، همچنين ايران با دعاوي ارضي محال و بي معنا كه بر اساس آن وسعت جغرافيايي ايران دو برابر مي شد از اراضي كه حقيقتاً متعلق به ايران بود چشم پوشي كرد.

در ادامه فصل نشان داده شده كه در طي اين سند تلاش بر اين بوده است كه مشكلات اقتصادي به وجود آمده و قحطي بزرگ سال هاي 1919-1917 متوجه روسيه شود و به هيچ عنوان به اعمال انگلستان در ايران اشاره نشده است. ايران با اعتراض به قرارداد 1901 كه با هدف تقويت تجارت روسيه ميان ايران و روسيه منعقد شد، ركود اقتصادي خود را به گردن روسيه مي اندازد بي آنكه كوچكترين اشاره اي به اين واقعيت كه انگلستان با اعمال نرخ برابري ارز پيش از جنگ، در دوران جنگ و قحطي ايران را از درآمد هاي گمركي خود محروم ساخت بشود. قرارداد مذكور به گفته وايت تجارت انگلستان را تضعيف مي كرد اما مي توانست باعث افزايش درآمد ايران شود.

شكايت ديگر ايران نسبت به يادداشت انگليس و روسيه به ايران بود كه در آن ايران بدون تاييد انگلستان و روسيه حق اعطاي امتياز به قدرت هاي ديگر را نداشت، در حاليكه اين ياداشت نيز با از صحنه خارج شدن روسيه عملا بي اعتبار شده بود و طرح آن به كاهش اعتبار سند ارائه شده از سوي ايران كمك مي كرد. در ميان شكايات ايران در بخش اقتصادي هرگز اشاره اي به امتيازات واگذار شده به انگلستان در حوزه نفت و عدم پرداخت حق ايران در طي سال هاي 1919- 1915 اشاره اي نشده است.

تأمل برانگيز ترين بخش سند بحث درباره قحطي و دلايل آن است. اين بخش بدون اشاره به جمعيت بالاي قربانيان اين قحطي، اولين نقض كنندگان بي طرفي ايران را روسيه و عثماني ها معرفي مي كند، در حاليكه انگلستان در نوامبر 1914 براي اولين بار بي طرفي ايران را نقض كرده بود. درادامه قحطي بزرگ نتيجه عملكرد روسها، عثماني ها و آلمان ها نشان داده مي شود و به خريد هاي گسترده مواد غذايي به دست انگليسي ها براي تامين مواد غذايي ارتش اين كشور و همين طور ارسال آن به باكو اشاره اي نمي شود ديگر آنكه ايران با ادعاي صرف مليون ها تومان براي كاهش قحطي در زماني كه از هر گونه منبع مالي محروم بود موقعيت خويش را براي نتيجه گيري در كنفرانس ورساي تضعيف كرده و بخت خود را براي اجراي عدالت درباره نياز ها و حقوق واقعيش بر باد داد.

مناظره امام کاظم(علیه السلام) با هارون الرشید

علامه مجلسی از فضل بن ربیع روایت می‎کند[1] که:

هارون‎الرشید به قصد حج از بغداد حرکت کرد و صد هزار نفر قشون راست تا صولت خود را به علویین نشان دهد واین سفر رسمی خلیفه عباسی بود. هیچ کس حق نداشت بر خلیفه تقدم و پیشی گیرد، تا رسید به مکه و داخل مسجدالحرام شد، خواست شروع به طواف کند. ملتزمین برای او راه باز می‎کردند و نمی‎گذاشتند کسی بر او سبقت گیرد.
در این میان یک نفر اعرابی بر خلیفه سبقت گرفت وهر کجا هارون طواف می‎کرد، اعرابی پیش از خلیفه در محل رکن می‎ایستاد، در محل لمس حجرالاسود قبل از خلیفه حجَر را می‎بوسید وادعیه وارده را می‎خواند.
حاجب و دربان کعبه با خشونت گفت: «ای عرابی از پیش روی خلیفه کنار برو.»
گفت: «خداوند در این موضع، مساوات و برابری را برای تمام بشر قرار داده و فرموده:
«سواءً العاکفُ فیه و البادِ» [2]
هارون به مقام ابراهیم آمد، اعرابی بر او سبقت گرفت و به نماز ایستاد و خلاصه در تمام اعمال و افعال بر خلیفه سبقت می‎گرفت. خلیفه چون جسارت و شهامت عرب را دید، پس از فراغت از طواف، او را خواست.
حاجب نزد آن مرد عرب مد وگفت: «ای اعرابی امیرالمؤمنین ترا می‎خواهد.»
اعرابی گفت من با او حاجتی ندارم، اگر بامن کار دارد نزد من بیاید.
حاجب، سخن مرد عرب را به خلیفه رساند، هارون گفت: «راست می‎گوید» و لذا برخاست و به نزد مرد عرب رفت، سلام کرد و جواب سلام شنید.
گفت: «یا اجازه می‎دهی بنشینم؟»
مرد عرب گفت: «خانه نه از من است و نه از تو، می‎خواهی بنشین و می‎خواهی برو.»
هارون نشست، نگاه گفت «ای اعرابی، وای بر تو، چه چیز ترا بر امیر جسور کرده که مزاحم سلاطین می‎شوی؟ یا مثل تو بر خلیفه سبقت می‎گیرد؟»
مرد عرب گفت: «ری، چرا که من و خلیفه در اینجا یکسانیم.»
هارون در غضب شد وگفت: «از تو سؤالی می‎کنم، اگر جواب ندادی ترا عقاب می‎کنم.»
اعرابی گفت: «سؤال تو سؤال متعلّم است یا سؤال متعنّت و متکبّر؟»
گفت: «سؤال متعلّم.»
اعرابی گفت: «در اینصورت مانند شاگردی بنشین که از استادش دانش می‎موزد و هر چه دلت خواست بپرس.»
هارون گفت: «واجبات تو کدام است؟»
اعرابی گفت: «1ـ 5ـ 17ـ 34‎ـ 89 ‎ـ 135ـ از 17ـ از 12ـ 1، از 40ـ 1، از 205ـ 1، از همه عمر یک و یک به یک!»
اگر حساب در کار باشد و هر کس حساب شخصی خود را برسد همه این ناملایمات پایان خواهد یافت و شالوده زندگی بر اساس لذت بخشی و سعادت میزی گذشته خواهد شد

هارون بلند بلند خندید وگفت: «من از واجبات می‎پرسم، تو از اعداد می‎شماری؟» اعرابی گفت: «ای خلیفه، مگر نمی‎دانی بنای جهان روی حساب است و دین بر اساس حساب استوار شده است؟ اگر حسابی نبود، در قرآ ن نمی‎فرمود:

«و إنْ کانَ مثقالَ حبَّهٍ مِن‎ْ خرْدَلٍ أتَینابِها وَ کفی بِنا حاسِبینَ.» [3]
یعنی: «و اگر (ظلم ظالمان) به اندازه دانه خردلی باشد، آنرا حاضر می‎کنیم و ما خود کافی هستیم در حالی که حسابگریم.»
نگاه لبخندی زد و گفت: «ای خلیفه اگر حساب نبود، خداوند، دنیا را خلق نمی‎کرد؛ اگر حساب نبود روز قیامت را وعده نمی‎داد و برای جزا و سزا، پاداش و کیفر معین نمی‎فرمود، اگر حسابی نبود، قانونگذاری لغو و بی جهت بود. حساب است که نظام عالم را در سیر طبیعی خود حفظ می‎کند، حساب است که روز و شب و ماه و سال و فصول را به وجود می‎ورد و شفتگی اوضاع از بی‎ حسابی است.
بی حسابی است که اعتدال زندگی را از دست می‎دهد، بی حسابی است که سبب هرج و مرج می‎شود، بی حسابی است که جنایت و جنگ‎های خونین به وجود می‎ورد، بی حسابی است که عدالت اجتماعی را مختل می‎کند و جمعی همه چیز دارا شدند و گروهی فاقد همه چیز هستند، بی حسابی است که رشته الفت و داد افراد را در جامعه گسیخته و همه را به هم بدبین کرده است.
اگر حساب در کار باشد و هر کس حساب شخصی خود را برسد همه این ناملایمات پایان خواهد یافت و شالوده زندگی بر اساس لذت بخشی و سعادت میزی گذشته خواهد شد؛ بی حسابی است که خرج و دخل کشور را نامنظم کرده است و صادرات و واردات با میزان احتیاجات مطابقت نمی‎کند.»
باری هارون که امپراطور چهل و چهار کشور اسلامی بود و بیش از هشتصد میلیون نفوس بشر در فرمان او بودند و به ابر خطاب می‎کرد: «ببار که هر کجا بباری به سرزمین‎های تحت سلطه من باریده‎ای»، از این عرب با شهامت سخت در شگفت شد. هارون گفت: «خوب، بگو بدانم این اعداد که شمردی بیانگر چیست؟ و اگر نتوانستی بیان کنی امر می‎کنم، بین صفا و مروه ترا گردن بزنند.»
حاجب گفت: «ای خلیفه، از این مقام بترس. مبادا او را در حرم امن الهی گردن بزنی.»
اعرابی خندید.
هارون گفت: «چرا خندیدی؟» مرد عرب گفت: «تعجب می‎کنم از نکه،‌ از میان شما دو نفر کدامیک جاهل‎تر و نادان‎تر هستید، نکه اجل نیامده را می‎بخشد یا نکه تعجیل در سرنوشت دیگری می‎کند با اینکه از سرنوشت افراد بی خبر است؟»
هارون که از شدت غضب نمی‎دانست چه کند گفت: «اکنون شرح اعداد را بگو.»
مرد عرب گفت: «اما این که گفتم یک، آن دین اسلام است و در دین پنج فریضه (پنج نماز) در 5 وقت (صبح، ظهر، عصر، مغرب، شام) وارد شده که 17 رکعت است؛ 34 سجده دارد و 94 تکبیر و 135 تسبیح.
اما این که گفتم: از 12 یکی مراد، روزه ماه رمضان است که از 12 ماه فقط یک ماه از ن جهت صیام لازم است.
اما اینکه گفتم از 40 یکی مراد این است که از چهل دینار واجب است یک دینار بعنوان زکات داده شود و از 205 درهم واجب است پنج درهم به مستحقین پرداخت.

اما اینکه گفتم از تمام عمر یکی مراد حَجَّهُ الاسلام است که چون مسلمان مستطیع شد، در عمر یک بار باید حج خانه خدا کند.
اما اینکه گفتم یکی به یکی مراد این است که اگر یکی، دیگری را کشت، باید خون او را به قصاص ریخت و در قرن فرموده است: «النَّفسُ بالنَّفس» [4] یعنی: یک نفر فقط در مقابل یک نفر کشته می‎شود.»
هارون که مبهوت جواب‎‎های مرد عرب شده بود گفت: «به خدا قسم خوب فهمیدم و درک کردم،» نگاه دستور داد کیسه‎ای زر به مرد عرب بدهند.
مرد عرب گفت: «ای خلیفه این کیسه درهم و دینار را برای چه به من می‎بخشی؟ برای آن که خوب صحبت کردم یا برای ن که جواب مسئله تو را دادم؟»
هارون گفت: «برای شیرینی کلام تو»
مرد عرب گفت: «اکنون من هم از تو سؤالی می‎کنم، اگر جواب دادی کیسه زر از برای خودت باشد و اگر جواب ندادی بگو کیسه زر دیگری هم به من بدهند.»
مرد عرب گفت: «پروردگار عالمیان برخی حیوانات زمین را نه از راه پستان و نه از راه دانه‎های حبوبات رزق می‎دهد، بلکه رزق آن حیوانات را در خودشان قرار داده که چون از جنین مادر خارج می‎شوند، از درون خود قوت و غذا می‎گیرند و نشو ونما می‎کنند و زندگی نها از خاک تأمین می‎شود مانند «خنفساء» که از پستان خود تغذیه می‎‎‎‎کند

هارون گفت: «قبول می‎کنم، بپرس.»

اعرابی پرسید: «ای خلیفه، بگو بدانم «خُنَفْساء» (سوسک)، با پستان، شیر به بچه خود می‎دهد یا دانه به دهن او می‎گذارد؟
هارون متحیر ماند و گفت: «ای اعرابی از مثل من خلیفه چنین سؤال می‎کنند؟»
اعرابی گفت: «من از کسانی شنیدم که نها از پیغمبر خدا ـ صلی‎الله علیه و له ـ شنیدند که ن حضرت فرمود: «کسی که امیر و پیشوا و خلیفه قومی می‎شود، باید عقل او به اندازه عقل تمام مردم بوده باشد» و تو پیشوا و خلیفه این قوم هستی، لازم است هر چه از تو می‎پرسند جواب بدهی.»
هارون که خجل شده بود گفت: «نه والله نمی‎دانم، یا خودت جواب ن را می‎دانی؟ اگر گفتی، این دو کیسه زر از ن تو خواهد بود.»
مرد عرب گفت: «پروردگار عالمیان برخی حیوانات زمین را نه از راه پستان و نه از راه دانه‎های حبوبات رزق می‎دهد، بلکه رزق آن حیوانات را در خودشان قرار داده که چون از جنین مادر خارج می‎شوند، از درون خود قوت و غذا می‎گیرند و نشو ونما می‎کنند و زندگی نها از خاک تأمین می‎شود مانند «خنفساء» که از پستان خود تغذیه می‎‎‎‎کند.»
هارون گفت: «والله، اینگونه مسأله‎ای را تاکنون از کسی نشنیده بودم.»
پس مرد عرب دو کیسه زر را گرفت و برخاست و در کنار دیوار کعبه بین فقراء مکه تقسیم نمود.
هارون به اطرافیان خود گفت: «در مورد این مرد عرب تحقیق کنید واز اسم او بپرسید.»
پس چون از مردم در مورد آن مرد عرب پرسیدند،‌ گفتند: « این شخص موسی بن جعفر بن محمد ـ علیهم‎السّلام ـ است.»
هارون گفت: «به خدا قسم من می‎دانستم چنین شخصی، باید میوه شجره طیبه باشد.»

مناظره امام كاظم(علیه السلام) با هارون

 

هارون الرّشید ـ پنجمین خلیفه عبّاسی ـ در گفت‌وگویی با امام كاظم ـ علیه‌السّلام ـ سخن را به این‌جا می‌كشاند و خطاب به آن حضرت می‌گوید:

شما در بین عام و خاص، روا دانسته‌اید تا شما را به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نسبت دهند و می‌گویید ما پسر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هستیم؛ با این‌كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پسری نداشت تا نسل او از ناحیه پسر ادامه یابد! از سویی هم می‌دانید كه ادامه نسل از ناحیه پسر است نه دختر و شما اولاد دختر او هستید؛ پس پسر پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیستید؟

امام كاظم: اگر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم‌اكنون حاضر شود و از دختر تو خواستگاری كند، آیا جواب مثبت به او می‌دهی؟

خداوند در آیه مذكور، عیسی ـ علیه السّلام ـ را به ذریّه پیامبران از طریق مادرش مریم ملحق نموده است؛ هم‌چنین ما از طریق مادرمان فاطمه ـ علیها السّلام ـ به ذریّه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پیوسته‌ایم

هارون: عجبا! چرا جواب مثبت ندهم؟ بلكه بر این وصلت بر عرب و عجم افتخار می‌كنم.

امام كاظم: ولی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از دختر من خواستگاری نمی‌كند و برای من روا نیست كه دخترم را همسر او گردانم.

هارون: چرا؟

امام كاظم: زیرا پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ باعث تولّد من شده است (و من نوه او هستم) ولی باعث تولّد تو نشده است.

هارون: احسنت ای موسی! اكنون سؤال من این است كه چرا شما می‌گویید: «من از ذریّه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هستم؟ با این‌كه پیامبر نسلی نداشت؛ حال آن‌كه نسل، از ناحیه پسر است نه دختر؛ و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیز پسری نداشت. شما از نسل دختر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ حضرت زهرا ـ علیها السّلام ـ هستید؛ نسل حضرت زهرا ـ علیها السّلام ـ نسل پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نخواهد بود.

امام كاظم: آیا در امانم و اجازه می‌دهی جواب دهم؟

هارون: آری، جواب بده.

امام كاظم: خداوند در قرآن (آیه 84 و 85 انعام) می‌فرماید: «وَ مِنْ ذُرِّیَتهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ اَیّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی هاروُنَ وَ كَذلِكَ نَجْزِی المُحْسِنِینَ ـ وَ زَكَرِیّا وَ یَحْیی و وَعِیسی وَ اِلْیاسَ كُلّ مِنَ الصّالِحینَ»: «و از دودمان ابراهیم ـ علیه السّلام ـ، داود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسی و هارون هستند، این چنین نیكوكاران را پاداش می‌دهیم ـ و هم‌چنین زكریّا و یحیی و عیسی و الیاس، هر كدام از صالحان بودند» (سوره انعام، آیه 84 و 85).

اكنون از شما می‌پرسم: پدر عیسی چه كسی بود؟

هارون: عیسی ـ علیه السّلام ـ پدری نداشت.

امام كاظم: بنابراین خداوند در آیه مذكور، عیسی ـ علیه السّلام ـ را به ذریّه پیامبران از طریق مادرش مریم ملحق نموده است؛ هم‌چنین ما از طریق مادرمان فاطمه ـ علیها السّلام ـ به ذریّه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پیوسته‌ایم.

آن‌گاه فرمود: آیا بر دلیلم بیفزایم؟

هارون گفت: بیفزا.

امام كاظم: خداوند (در مورد ماجرای مباهله) می‌فرماید: «فَمَنْ حاجّكَ فِیهِ مِنْ بَعدِ ماجائَكَ مِنَ الْعِلمْ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائكُم وَ اَنْفُسنَا وَ اَنْفُسَكُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَهَ الله عَلی الْكاذِبینَ»: «هرگاه بعد از علم و دانشی كه (درباره مسیح) به تو رسید (باز) كسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آن‌ها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت می‌كنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را دعوت می‌كنیم، شما نیز زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت می‌كنیم شما نیز از نفوس خود، آن‌گاه مباهله می‌كنیم، و لعنت خدا را بر درغ‌گویان قرار می‌دهیم» (سوره آل‌عمران، آیه 61)

آن‌گاه فرمود: هیچ‌كس ادّعا ننموده كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هنگام مباهله (یعنی نفرین كردن برای هلاكت آن كس كه راه باطل را می‌پیماید) با گروه نصاری، كسانی را برای مباهله آورده باشد، جز علی و فاطمه و حسن و حسین ـ علیهم السّلام ـ را، بنابراین از این ماجرا استفاده می‌شود كه منظور از «اَنْفُسَنا» (از نفوس خود) علی ـ علیه السّلام ـ است، و منظور از «اَبْنائَنا» (پسران ما)، حسن و حسین ـ علیهما السّلام ـ است، كه خداوند آن‌ها را پسران رسول خدا خوانده است.

هارون، دلیل روشن امام كاظم ـ علیه السّلام ـ را پذیرفت و گفت: احسنت بر تو ای موسی!

 

برتر از انبیا

آورده‌اند که در آن وقت که شاه مردان را ضربت زده بودند، صعصعـه بن صوحان پیش وی آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! مدّتی است که مسائلی چند در خاطر من می‌گردد. من خواستم که از حضرتت سؤال کنم، هیبت تو مرا مانع شد. اگر اجازت فرمایی بپرسم؟
گفت: «بپرس.»
گفت: یا امیر! تو فاضل‌تری، یا آدم؟
گفت: «یا صعصعه! قبیح است که مرد خود را بستاید؛ امّا چون می‌پرسی، (می‌گویم) آدم را از یک چیز نهی کردند، وی بدان نزدیک شد (و بخورد) و بسیار چیزها بر من مباح کردند و من گرد آن نگشتم و بدان نزدیک نشدم.»
گفت: تو فاضل‌تری، یا نوح؟
گفت: «نوح بر قوم خود دعای بد کرد و من نکردم و پسر نوح کافر بود و پسران من سیّدان جوانان اهل بهشتند.»
گفت: تو فاضل‌تری، یا ابراهیم؟
گفت: «ابراهیم گفت: «پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی!»
و من گفتم: «اگر پرده‌ها بالا برود، یقین من زیاد نخواهد شد.»
گفت: «تو فاضل‌تری، یا موسی؟»
گفت: «حق تعالی وی را به رسالت فرستاد پیش فرعون، گفت: «من می‌ترسم که مرا بکشند که من یکی را از ایشان کشته‌ام. برادرم هارون را با من بفرست» و چون رسول(ص) مرا فرمودند که سوره برائت بر اهل مکّه خوانم و من صنادید قریش را کشته بودم نترسیدم و برفتم و بر ایشان خواندم و تهدید و وعیدشان کردم.»
گفت: تو فاضل‌تری، یا عیسی؟
گفت: «مریم در بیت‌المقدّس بود، چون وضع حملش شد، آواز آمد که برون رو که این خانه عبادت است نه خانه ولادت و مادر مرا چون وضع حمل شد برون کعبه، آواز آمد که به اندرون کعبه آی و من در اندرون کعبه در وجودم آمدم.»
گفت: راست گفتی یا امیرالمؤمنین.

سه حکایت کوتاه از ابلیس

حکایت اول :

می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی ؟!!

حکایت دوم :

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

حکایت سوم :

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ... عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود! خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ... باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !
ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!! باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...

اگر طالب دیدار با امام زمان هستی!!!

 

«اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه قفل‌سازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس»

بعد از مدت‌ها چله‌ نشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کور سویی از امید به رویم تابیدن گرفت.

به سرعت بلند شدم و وسایل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه می‌کشید مرا به حرکت وا می‌داشت.

خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشم‌هایم هیچ چیز را نمی‌دید. فقط مغازه پیر قفل‌ساز را جستجو می‌کردم. لحظه به لحظه که می‌گذشت شوق و شورم بیشتر می‌شد.

وقتی وارد مغازه پیرمرد قفل‌ساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند.

پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباس‌های کهنه‌ای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم می‌خورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم.

پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی می‌ارزد. کلید آن هم دو شاهی می‌شود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت می‌سازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی می‌شود.

پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر می‌کنم.

پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمی‌خواهم تو ضرر کنی.

این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی می‌خرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بی‌انصافی است.

پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمی‌خرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم.

پیرمرد گفت: اگر آن را می‌فروشی من هفت شاهی می‌خرم و سپس هفت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد.

آنگاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم اینطور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم

چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایده‌ای ندارد

عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید

از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کرده‌ام چون دیندار است و خدا را می‌شناسد این هم از امتحانی که داد.

او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعی‌اش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش می‌آیم و احوالش را می‌پرسم.

آیاتی در قرآن که به امام زمان و موعود اشاره میکنند ...

آیات بسیاری درباره امام زمان (عج) در قرآن وجود دارد. و بعضی تا 250 آیه از آیات قرآن را مرتبط به امام زمان (عج) دانسته اند.[1]
ما در این جا تنها به چند آیه به نقل از کتاب مهدی موعود، نوشته علامه مجلسی اشاره می کنیم.[2]

سوره هود آیه 8
وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَیَقُولُنَّ ما یَحْبِسُهُ أَلا یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛ اگر عذاب را تا مدت معینى (ظهور امام زمان) بتأخیر بیاندازیم خواهند گفت چه چیز آن را باز داشت (و مانع ظهور امام زمان چیست؟) بدانید روزى كه عذاب مى‏آید از آنها برداشته نمیشود، بلكه بر آنان فرود آمده و آنچه را استهزاء بآن میكردند خواهند دید.
از امیر المؤمنین روایت شده كه در تأویل این آیه شریفه فرمود: أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ اصحاب قائم آل محمد است كه سیصد و سیزده نفر می‌باشند.
امام صادق (ع) فرموده اند: این عذاب قیام امام زمان و امت معدوده یاران او میباشند. كه برابر با سپاه اسلام در جنگ بدر هستند (یعنى 313 تن میباشند).

سوره ابراهیم آیه 5
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فی‏ ذلِكَ لَآیاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ موسى را همراه آیات خود فرستادیم تا قوم خود را از ورطه ظلمانى كفر درآورده بوادى نورانى ایمان رهبرى كند، و آنها را بروزهاى خداوندى متذكر گرداند كه در آن آیاتى است براى هر صبركننده شكرگزارى.
در خصال صدوق از امام باقر روایت نموده كه فرمود «ایام اللَّه» سه روز است: روز قیام قائم آل محمد، روز رجعت و روز قیامت.

سوره انبیاء آیه 105
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ؛ در زبور (حضرت داود پیغمبر) بعد از كتب آسمانى سابق نوشتیم كه: زمین را بندگان صالح ما بارث میبرند.
و اینان قائم آل محمد و یاران او میباشند.

سوره حج آیه 33
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ؛ بآنان كه ستم دیده‏اند اگر پیكار كنند، اجازه جنگ داده شده و خداوند قدرت بر یارى آنها دارد.
ابن ابى عمیر از عبد اللَّه بن مسكان از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت كرده كه فرمود: او قائم آل محمد است كه براى خون- خواهى حسین علیه السّلام قیام میكند.

سوره صف آیه 8
یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ؛ مى‌‏خواهند نور خدا را به دهانهایشان خاموش كنند ولى خدا كامل‏ كننده نور خویش است، اگر چه كافران را ناخوش آید.
از حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام معنى آیه یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ را پرسید، حضرت فرمود: مقصود دوستى امیر المؤمنین علیه السّلام است وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ یعنى خداوند امامت را بآخر میرساند بدلیل آیه شریفه: الذین فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا كه مقصود از نور همان امام است. محمد بن فضیل میگوید: عرض كردم: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ» یعنى چه؟ فرمود: یعنى خداوند به پیغمبرش دستور داد كه لزوم دوستى جانشین خود «امیر المؤمنین» را به مردم اعلام كند، و دوستى وصى پیغمبر «دین حق» است.
عرض كردم «لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ» چیست؟ فرمود: یعنى خداوند بهنگام ظهور قائم ما دین حق را بر همه ادیان باطله پیروز می‌گرداند. چنان كه خود فرموده: «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» یعنى خداوند نور خود را با ولایت قائم آل محمد تمام میكند «وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» یعنى هر چند دشمنان على این را نخواهند. عرض كردم: اینكه میفرمائى تنزیل و ظاهر معنى قرآن است! فرمود: آرى آنچه كه گفتم تنزیل و ظاهر معنى قرآن است.

سوره ملک آیه 30
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیكُمْ بِماءٍ؛ مَعِینٍ اى پیغمبر! بمردم بگو: بمن بگوئید: اگر آبى كه در دسترس دارید در زمین فرو رود كیست كه آب روان براى شما بیاورد؟.
از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت است كه فرمود: «مائكم» یعنى (ابوابكم) كه ائمه هستند و ائمه ابواب (ودرهاى رحمت الهى) میباشند «فَمَنْ یَأْتِیكُمْ بِماءٍ مَعِینٍ» یعنى كیست كه علم امام را براى شما بیاورد؟ (و آن درها را بروى شما بگشاید)؟

سوره صف آیه 9 و سوره توبه آیه 33
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛ خدا فرستاده خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا بر همه دینها غالب شود. هر چند مشركین نخواهند.
راوی می گوید: از امام هشتم از آیه هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ ... سؤال كردم. فرمود هنوز موقع تأویل این آیه نرسیده است گفتم: قربانت گردم! كى موقع آن فرا میرسد؟ فرمود؟ ان شاء اللَّه هنگامى كه قائم قیام كند و چون قیام كند هر جا كافر و مشركى باشد، ظهور او را ناخوش دارد تا جایى كه اگر كافرى در دل سنگى پنهان شود سنگ صدا میزند اى مؤمن! كافرى یا مشركى در من پنهان شده او را بكش. خداوند او را بیرون مى‏آورد و یاران قائم او را بقتل می‌رسانند.
و هم در آن كتاب از ابن عباس روایت نموده كه وى در باره آیه لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ گفت: این در زمانى است كه تمام یهودیان و نصارى و پیروان هر كیشى بدین حنیف اسلام بگروند و گرگ و میش و گاو و شیر و انسان و مار از جان خود ایمن باشند، موقعى كه دیگر موش انبانى را پاره نمیكند وقتى كه حكم جزیه گرفتن از اهل كتاب ساقط مى‏شود و هر جا صلیبى است شكسته میگردد و خوگها معدوم مى‌‏شود و این بهنگام قیام قائم آل محمد خواهد بود.

سوره نور آیه 55
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِكُونَ بِی شَیْئاً؛ خداوند بكسانى- كه از شما ایمان آورده و عمل صالح پیشه ساخته‏اند وعده داده كه آنها را در زمین نماینده خود گرداند چنان كه همانند آنها را سابقا خلیفه كرد. و ثابت میدارد دین‏ آنها را كه براى آنان برگزید، ترس آنها را تبدیل بأمن كنیم و اینان هیچ گاه بمن شرك نیاورند.
در غیبت شیخ روایت میكند كه این آیه نیز در باره مهدى موعود و یاران او نازل شده.

سوره قصص آیه 5
وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ؛ و ما بر آن هستیم كه بر مستضعفان روى زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.
در غیبت شیخ از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت میكند كه در تفسیر این آیه فرمود: اینان كه در زمین ضعیف گشته‏اند آل پیغمبرند كه خداوند مهدى آنها را برانگیزد تا آنان را عزیز و دشمنانشان را ذلیل گرداند.

امام زمان عاشق دیدار او بود، اما...

ابوالحسن علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی می گوید:

در یکی از سال ها به قصد سفر حج حرکت کردم و در مدینه چند روزی ماندم ، شاید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را ببینم ؛ اما ملاقات ایشان قسمت ما نشد و با ناراحتی شدید وارد مکه شدم ؛ انجام مناسک حج را شروع کردم ،ولی همچنان در فکر بودم.

در یک لحظه که در مقابل کعبه ایستاده بودم ، احساس کردم درب خانه باز شد ؛ شخصی را دیدم که به سویم می آید ،‌من هم به طرفش رفتم پس از پرسیدن مقصد من و از احوال آقای خصیبی، از من پرسید: ابن مهزیار را می شناسی؟ گفتم : خودم هستم.

سپس از انگشتر امام حسن عسکری علیه السلام که پس از پدرم در دست من بود پرسید؛انگشتر را به او نشان دادم.

بعد از آن پرسید : چه کار داشتی؟ گفتم به دنبال آن امامی هستم که از ما پنهان است.

فرمود: امام خود را پنهان نکرده است، این اعمال شماست که باعث غیبت امام زمان شده است؛ حال برو و دفعه دیگر بین رکن و صفا هم دیگر را می بینیم.

سر وعده حاضر شدم و او نیز آمد ،با هم پس از کمی راه رفتن به منطقه ای در طائف رسیدیم ،آن شخص پیش از من وارد خیمه ای شد و به سرعت برگشت و بشارت داد که امام اجازه شرفیابی دادن ؛ وارد شدم و خیمه ای دیدم که از گوشه آن نور می درخشید؛ به عنوان امام ،او را مخاطب ساخته و سلام کردم.

آن حضرت خطاب فرمود:

یا اباالحسن! قد کنا نتوقعک لیلا و نهارا ، فما الذی ابطا بک علینا؟1...

ای ابوالحسن علی بن مهزیار! شب و روز در انتظار دیدار تو لحظه شماری می کردم ، چه شد که تاخیر کردی و به سوی ما نیامدی؟ ابن مهزیار می گوید، عرض کردم : ای مولای من! کسی را نیافتم که مرا به حضورت راهنمایی کند.

آن حضرت با تعجبی ،همراه با پرسش فرمود: کسی را نیافتی که راهنمایی ات کند!؟

سپس با انگشت مبارک روی زمین کشید و بعد فرمود: نه! – راهنما نداشتن دلیل تاخیرت نیست – بلکه شما :

1- به مال اندوزی روی آورده اید.

2- در برابر مستضعفان فخر فروشی کرده و با آنان با بی اعتنایی رفتار کرده اید.

3- صله رحم را ترک کرده اید.

پس دیگر چه عذری دارید؟ علی ابن مهزیار می گوید: عرض کردم : توبه کردم، توبه؛ بازگشتم،بازگشتم.

سپس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خطاب به علی ابن مهزیار فرمود: ای پسر مهزیار!

اگر برخی از شماها برای آمرزش بعضی دیگر، از خداوند طلب مغفرت نمی کردند ، کلیه انسان ها گرفتار می شدند و کردارشان آنها را هلاک می کرد.(اشاره به اینکه من برای شما از خداوند طلب بخشش می کنم.)

در قسمتی از دعای امام زمان علیه السلام برای بخشیده شدن گناهان شیعیان آمده است:

پروردگارا شیعیان ما از پرتو وجود ما و باقی مانده سرشت ما خلق شده اند،اما همین شیعیان به خاطر مغرور شدن به دوستی با ما و داشتن ولایت و از روی بی توجهی گرفتار گناهان بسیاری گشته اند؛ حال اگر گناهانی که آنان انجام داده اند ،جزء گناهانی است که بین تو و آنها باید حل شود ،پس به خاطر ما آنها را ببخش و ما هم از آنها راضی هستیم و اما اگر گناهانی که انجام داده اند ،حق الناس و جزء گناهانی است که بین خودشان است و باید حق دیگران پرداخت شود برای پرداخت بدهی آنان ،از خمسی که در اموال برای ما مقرر کرده ای به عنوان تقاص و تاوان بدهی آنان برداشت کن و به طلب کاران آنها بده

و اَدخلهم الجنة و زحزِحهم عن النار و لا تجمع بینهم و بین اعدائنا فی سخطک یعنی " و آن شیعیان را وارد بهشت کن و از آتش جهنم دور ساز و آن ها را با دشمنان ما که گرفتار غضب تو هستند در یک مکان قرار مده2.

هالیوود و فیلمهای آخر زمانی (1)

فیلم اول : ترانسفورمرز و حمله به نیروگاه هسته ای ایران

موضوع مورد بحث ترس شدید دشمنان از قدرت گرفتن ممالک شیعه است که در فیلمهای آنها به خوبی بازتاب شده است. فکر میکنم همه با فیلم تبدیل شوندگان یا همان ترانسفورمرز آشنا هستند . (که متاسفانه در تلویزیون ایران هم به نمایش درآمد) . اول از همه یک صحنه ی بسیار گویا از یک ابلیسک در فیلم مورد بحث :

http://s2.picofile.com/file/7323299565/Untitledzxxxx.jpg

همانطور که به خوبی میدانید در دنیای مدرن امروزی دستیابی به دانش هسته ای از نمادهای به قدرت رسیدن یک کشور به شمار میرود و علاوه بر دسیسه چینی هایی که به وضوح میبینیم و باعث اصطکاک سیاسی بیشتر ما با همه ی دنیا شده است در فیلم های آنها نیز این موضوع به شدت خطرناک تلقی شده و برای مبارزه با آن حتی سوپر هیرو هایی در نظر گرفته اند.

http://s1.picofile.com/file/7323303973/transformers3.jpg

تصویر بالا یک "پایگاه هسته ای غیر قانونی" را نشان میدهد می بینید که کلمه هایmiddle east وillegal چه پر معنی در اینجا ظاهر میشوند.خاور میانه مرکز تجمع بیشینه ی شیعیان وغیر قانونی کلمه ای با بار القایی منفی و نشان دهنده ی اینکه از نظر آنها ما این حق را نداریم که به این تکنولوژی دست پیدا کنیم.

تصویر بعدی تصویریست که به مراتب فجیع تر از این موضوعات و یک هتک حرمت منظور دار و بسیار زننده و یک اعلان جنگ آشکار با کشور ماست.

http://s1.picofile.com/file/7323300642/flag.jpg

http://s1.picofile.com/file/7323299993/flag_2.jpg


تصاویر فوق از پرچم واژگون ایران هم از فیلم نام برده گرفته شده و جز همان تصاویریست که گویا تر از هزار کلمه است . جالب اینجاست که نمایش شلیک موشک به نیروگاه نشان از اوج عصبانیت غرب از عدم تسلط روی ایران دارد و همینطور تهدید واضح که اگر ادامه دهید نابود خواهید شد .

 

http://s2.picofile.com/file/7323301826/sdddddddddddddddddd.jpg

http://s1.picofile.com/file/7323301177/e.jpg

http://s2.picofile.com/file/7323303010/ss.jpg


در یک نگاه کلی به خوبی میتوان منجی گرایی و نگرش آخرالزمانی را در این فیلم مشاهده کرد .  شخصیت سم و حتی آتوبات ها نقش ناجی در فیلم را داشتند .

 

فیلم دوم : ارباب حلقه ها و القای نظم نوین جهانی

آیا تا به حال به دیالوگ های سارومان در فیلم ارباب حلقه ها دقت کرده اید؟

در دقیقه ی 20:15 از فیلم ارباب حلقه ها در برج ، این جملات از سارومان شنیده می شود :

“The old world will burn in the fires of industry .The forests will fall. a new order will rise. we will drive the machine of war with the sword and the spear and the iron fists of the Orcs”

"دنیای قدیم در آتش صنعت خواهد سوخت درختان ، جنگل ها فرو خواهند افتاد. یک نظم نوین برخواهد خواست. ما ماشین جنگ را با شمشیرها و نیزه ها خواهیم راند."

همانطور که همه ی شما متوجه شدید این قسمت از فیلم به منظور آشنا نمودن مخاطب با نظم نوین جهانی ساخته شده و جالب تر اینکه به وضوح ویژگی های این نظم را به ما گوشزد می کند.در ضمن به ابلیسک محل سکونت این جادوگر دقت بفرمایید:

http://s1.picofile.com/file/7323357525/asd.jpg

 

 

اوضاع مردم در آخرالزمان

به درستى كه اهل زمان غیبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه) كه قائل به امامت او و منتظر ظهور او هستند بهترین اهل هر زمانى مى‎باشند. براى این كه خداى تعالى از عقل و فهم و معرفت به اندازه‎اى به آنها اعطاء فرموده كه غیبت نزد آنها به منزله حضور و مشاهده شده است و آنان را در این زمان به منزله مجاهدین با شمشیر در جلو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) قرار داده است. اینان بندگان خالص خدا و به راستى شیعیان ما و دعوت كنندگان به دین خدا در نهان و آشكار هستند.  

امام حسن عسگرى(علیه‎السلام) در بخشی از توقیع شریف خود به على بن الحسین(صدوق اول)، بعد از حمد و ثناء خداوند و صلوات و سلام بر عترت طاهرین چند مورد را به على بن الحسین وصیت و سفارش مى‎كند:

... علیك بالصبر و انتظار الفرج قال النبى صلى الله علیه و آله افضل اعمال امتى انتظار الفرج لا تزال امتى و لایزال شیعتنا فى حزن حتى یظهر ولدى الذى بشریه النبى صلى الله علیه و آله انه یملاء الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا .

زیرا كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود بهترین كارهاى امت من در انتظار فرج او بودن است. همواره امت من و پیروان ما در اندوه هستند تا فرزندم كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به ظهور او خبر و نوید داده است آشكار گردد و زمین را پر از عدل و داد كند چنانكه پر از ظلم و جور باشد.

جابر بن عبدالله انصارى از پیغمبر اكرم(صلى الله علیه و آله) روایت مى‎كند كه فرمود حجت خدا از نظر آنها غائب مى‎گردد و نام برده نمى‎شود تا آن كه خداوند او را ظاهر گرداند پس وقتی كه خداوند او را آشكار ساخت زمین را پر از عدل و داد مى‎كند، چنانكه پر از ظلم و ستم شده باشد.

سپس فرمود: خوش بحال آنها كه در غیبت وى پایدارند، خوش بحال كسانی كه در راه روشن خود ثابت‎قدم مى‎مانند، اینانند كه خداوند درباره‎شان فرموده است: والذین یؤمنون بالغیب1 و فرموده: اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون2

یعنى اینان طرفداران خدا هستند بدانید كه طرفداران خدا رستگارند.3

در دعوات راوندى روایت كرده كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) فرمود: انتظار الفرج بالصبر عبادة؛ یعنى انتظار فرج با صبر و بردبارى عبادت است .4

صدوق در كمال الدین از جابر جعفى از امام رضا(علیه‎السلام) روایت نموده كه فرمود زمانى بر مردم خواهد گذشت كه امام آنها از نظرشان غائب گردد خوش بحال آنها كه در آن زمان بر عقیده خود نسبت به ما ثابت مى‎مانند. كمترین ثوابى كه آنها دارند اینست كه خداوند متعال آنها را با این كلام صدا زند: بندگان من كه به من ایمان آوردید و غیبت مرا تصدیق كردید شما را به ثواب نیكوى خود مژده مى‎دهم. شما بندگان و كنیزان حقیقى من هستید. عبادت شما را مى‎پذیرم و از تقصیرات شما مى‎گذرم و شما را مى‎آمرزم و به خاطر شما بندگانم را از باران سیراب مى‎كنم و بلا را از مردم برطرف مى‎سازم. اگر براى خاطر شما نبود عذاب خود را بر آنان (كه در بدبینى و غفلت و معصیت بسر مى‎برند) فرو مى‎فرستادم.

جابر گوید: عرض كردم یابن رسول الله بهترین كارى كه شخص با ایمان در آن زمان مى‎تواند انجام دهد چیست؟ فرمود: حفظ ایمان خود و ماندن در خانه.5

ابى عبدالله امام صادق(علیه‎السلام) روزى فرمود: آیا شما را خبر ندهم از چیزى كه خداوند هیچ عملى را از بندگان بدون آن نمى‎پذیرد. عرض كردم چرا بفرمایید.

حضرت فرمود: گواهى دادن بر این كه معبودى به جز الله نیست و این كه محمد(صلى الله علیه و آله) بنده او و فرستاده او است و اقرار نمودن به هر آنچه خداوند به آن امر فرموده است و دوستى از براى ما و بیزارى از دشمنان ما، یعنى ما امامان بخصوص و تسلیم شدن به آنان و پرهیز و كوشش و اطمینان داشتن و چشم به راه قائم(عجل الله تعالى فرجه الشریف) بودن.

سپس فرمود: ما را دولتى در پیش است كه هر وقت خدا بخواهد آن را پیش خواهد آورد. سپس فرمود: هر كس از بودنش در شمار یاران امام قائم شادمان است باید به انتظار باشد و با همین حال انتظار به پرهیز و اخلاق نیكو رفتار كند پس اگر اجلش فرا رسید و امام قائم پس از مرگ او قیام كرد پاداش او همانند پاداش كسى است كه امام قائم پس از مرگ او قیام كرد. پاداش او همانند پاداش كسى است كه امام قائم را درك كرده باشد پس كوشا باشید و به انتظار بنشینید. گوارا باد بر شما اى گروهى كه مشمول رحمت خدائید.6

در كتاب كمال الدین از ابوبصیر از امام صادق(علیه‎السلام) نقل شده كه فرمود: طوبى شیعة قائمنا المنتظرین بظهور فى غیبته و المطیعین له فى ظهوره اولئك اولیاء الله الذین لاخوف علیهم ولا هم یحزنون؛ خوشا به حال پیروان امام قائم كه در غیبتش(با خودسازى) انتظار ظهورش را مى‎كشند و به ظهورش مطیع فرمان اویند. آنها اولیاى خدا هستند همانا كه نه ترسى دارند و نه غمى .7

از كافى از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) روایت كرده كه فرمود: ان اعظم الناس یقینا قوم یكونون فى آخرالزمان لم یلحقوا النبى و حجب عنهم الحجة فامنوا بسواد فى بیاض؛‍ همانا بزرگترین مردم از جهت یقین گروهى هستند كه در آخر زمان مى‎باشند. پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را درك نكرده‎اند و حجت و امام ایشان نیز در غیبت است. ولی ایمان آورده‎اند به سیاهى كه در سفیدى است. یعنى به قرآن و آثار و اخیارى كه از نبى اكرم(صلى الله علیه و آله) و ائمه اطهار(علیهم‎السلام) به آنها رسیده است.

از حضرت امام سجاد علیه السلام روایت شده كه فرموده :من ثبت على ولایتنا فى غیبة قائمنا اعطاه الله اجر الف شهید مثل شهداء احد و بدر كسى كه بر ولایت ما در هنگام غائب بودن قائم ما ثابت باشد خداوند اجر هزار شهید مانند شهداء بدر و احد به او اعطاء فرماید.

از حضرت صادق(علیه‎السلام) روایت شده كه فرمود: من مات منكم على هذا الامر منتظرا له كان كمن فى فسطاط القائم (علیه‎السلام)؛ كسى كه بمیرد از شما، در حالی كه منتظر ظهور حضرت قائم (علیه‎السلام) باشد مانند كسى است كه در خیمه قائم با ایشان باشد.9

از امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه‎السلام) سؤال شد: اى الاعمال احب الى الله عزوجل قال انتظار الفرج؛ از امیرالمؤمنین(علیه‎السلام) سؤال شد كدام اعمال و كارها نزد خداى تعالى محبوب‎تر است؟ فرمود انتظار فرج.10

از ابى حمزه از ابى خالد كابلى از على بن الحسین(علیه‎السلام) حدیثى روایت كرده كه در آن مى‎فرماید: به درستى كه اهل زمان غیبت حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه) كه قائل به امامت او و منتظر ظهور او هستند بهترین اهل هر زمانى مى‎باشند. براى این كه خداى تعالى از عقل و فهم و معرفت به اندازه‎اى به آنها اعطاء فرموده كه غیبت نزد آنها به منزله حضور و مشاهده شده است و آنان را در این زمان به منزله مجاهدین با شمشیر در جلو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) قرار داده است. اینان بندگان خالص خدا و به راستى شیعیان ما و دعوت كنندگان به دین خدا در نهان و آشكار هستند.11

در غیبت نعمانى از فضل بن یسار نقل مى‎كند كه گفت از امام باقر(علیه‎السلام) شنیدم که فرمود: كسى كه بمیرد در حالى كه امام خود را مى‎شناخته، زیانى نبرده، خواه ظهور امام زمان زود واقع شود و یا به تاخیر بیافتد و هر كس بمیرد و امام خود را بشناسد مانند كسى است كه با مهدى منتظر(عج) در خیمه‎اش بوده است .12

در كتاب غیبت نعمانی از عمرو بن ابان روایت كرده كه گفت شنیدم امام صادق(علیه‎السلام) مى‎فرمود علامت (ظهور قائم آل محمد) را بشناس كه اگر آن را بشناسى ضررى به تو نمى‎رساند خواه این امروز واقع شود یا به تاخیر بیافتد. خداوند مى‎فرماید: یوم تدعو كل اناس بامامهم؛ یعنى روز قیامت هر دسته‎اى را با امام خودشان مى‎خوانیم. پس هر كس امام خود را بشناسد مانند كسى است كه در خیمه منتظر بوده است.13

یوم ندعو كل اناس بامامهم؛ روز قیامت هر گروهى را با امام و رهبرشان مى‎خوانیم.14

در حدیثى كه شیعه و اهل تسنن از امام على بن موسى الرضا(علیه‎السلام) به سندهاى صحیح نقل كرده‎اند چنین مى‎خوانیم كه آن امام از پدرانش از پیامبر(صلى الله علیه و آله) در تفسیر آیه فوق نقل فرموده: یدعى كل اناس بامام زمانهم و كتاب ربهم سنة نبیهم؛ در آن روز هر قومى همراه امام زمانشان و كتاب پروردگار و سنت پیامبرشان خوانده مى‎شوند.15

از امام صادق(علیه‎السلام) روایت شده است: آیا شما حمد و ستایش و سپاس خدا را بجا نمى‎آورید؟ هنگامى كه روز قیامت مى‎شود خداوند هر گروهى را با كسى كه ولایت او را پذیرفته مى‎خوانند. ما را همراه پیامبر(صلى الله علیه و آله) و شما را همراه ما. فكر مى‎كنید در این حال شما را به كجا مى‎برند؟ به خداوند كعبه به سوى بهشت. امام سه بار این جمله را تكرار كرد.